سکوت همه جا را گرفته بود هیچکس هیچی نمیگفت

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂

𝙥𝙖𝙧𝙩⁷⁴

سکوت... همه جا را گرفته بود. هیچکس هیچی نمی‌گفت.

سکوت رو صدای خنده ی کثیف هادس شکست.

هادس: خوب... هیچکدومتون جرئت حرکت ندارید؟ پس من تصمیم می‌گیرم. 3..... 2....

تهیونگ داشت از خشم می‌ترکید، ولی کوچک‌ترین حرکت می‌توانست شلیک را سریع تر کنه.

چشم‌های بابام از من به لولهٔ اسلحه خیره شده بود......

تو چشماش غم... التماس و میتونستم ببینم......

چیشد که اینطوری شد چیشد که اون مرد که براش هیچ اهمیتی نداشتم حالا انقد شکسته شده بود اونم برای من.....

نگاهم خورد به جونگکوک....

از اون قرمزی و کبودی و خشم وحشیانه‌اش و ترسی که برام عجیب بود، یهو یه ارامش عجیب گرفت اروم شده بود اما چرا.....

نگاهم به دستش خورد داشت علامت میداد.....

علامتارو تو پایگاه بهمون یاد داده بودن......
منظورش.....

"فن عقرب"

فهمید که متوجه منظورش شدو و اروم سرشو تکون داد

هادس داشت با پیروزی میشمرد

هادس:و 1

و انگشتش روی ماشه جمع شد.

در کسری از ثانیه ، خودمو به صورت نیمرخ چرخوندم و با تمام نیرو با پا زدم تو دستش

هادس غافلگیر شد....

و از غافلگیریش استفاده کردم و یه ضربه محکم با پا زدم تو شکمش و افتاد زمین.....
دیدگاه ها (۲)

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁷⁵و جونگوک قبل از اینکه بقیه به خودشون بیان...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁷³ویو ا/تبا ناباوری گفتما/ت: تهیونگهادس که ...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁷²هوای داخل ون سنگین بود.. انگار داشتیم خفه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط