گردنمو بوسید بازم میگم ببخشید
گردنمو بوسید: بازم میگم... ببخشید
یهو صدای گریه دال اومد
جیمز دوید سمت اتاق دال و رفت تو
از زبون جیمز :
رفتم تو اتاقش و رفتم صورتشو گرفتم تو دستم:چیشده
فقط با چشمای گرد و گریه ایش لهم نگاه میکرد
من: چیشدهه
دال:خواب بد دیدم😢
بغلش کردم
اوا اومد پشت در و انگار خیالش راحت شد
دال هم تو بغلم اروم گرفت و خوابید
بغلش کردم و گذاشتمش تو تختش
گوشه لباسمو گرفت: میخام تو بغلت باشم بابا
برگشتم بغلش کردم
(خیلی دارم فس فس میکنم برا رمانم نه؟ یا دارم خیلی زود پیش میرم)
.ـــــــــــــــــــــــــــــــــفرداـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
(من پارت چند بودن؟ )
ساعت 7
پاشدم همینجور یه یه ساعتی رو تخت نشسته بودم پ به دیوار خیره شده بودم
اوا بغل دستم خیلی راحت خوابیده بود
یهو یادم اومد دال مدرسه داره
دویدم سمت دال :دال دال داااااال بیدار شووو مدرستتتتتت
دال چشماشو مالید:هومممم.....
من: داااللللللللللل مدرسه داری ساعت هفتههههههههه
ربع ساعت دیگه باید مدرسه باشییی
دال الان فهمیدم چی میگم
سریع اماده شد و بردمش
یکم خرید مردم و رفتم خونه
ساعت هشت بود
رفتم سمت اتاق و اوا رو سعی کردم بیدار کنم
از زبون اوا
داشتم تو جنگل پرسه میزدم و یهو یکی اومد پشت سرم برگشتم دیدم یه بچه دیگه گیرم اومده و کلش سبزه و شبیه شرکه و پاهای اسب داره و دم خرگوش داره و دندون نیش
یهو دیدم داره صدام میکنه:اوا بیدار شو باید بری سر کلاست بدو
گیج شده بودم دیدم دهن شرک کوچوام ثابته
حسابی گیج بودم یهو نمیدونم چی شد زیر پام خالی شد و پرت شدم تو یه سیاه چاله ای
یهو از خواب پریدم و نشستم
نفس نفس میزدم
نگام به جیمز افتاد:چته چرا اینجوری نگام میکنی
جیمز: به نظر خودت.... اخه ساعت 8 و نیمههه و نیم ساعته دارم میگم اوا اوا اوا اوا اوا و تو خواب خوشبی
همینجور تو شک بودم زبونم بند اومده بود
همه وی یادم اومد و سریع پاشدم و رفتم لباسمو پوشیدم و سوییچ و کلیدو برداشتم :خدافزز ... خودم دال رو میارم خونه تو استراحت کن و راستی ناهار رو خودت یه کاریش کن من نیستم... بابای
جیمز فرست نکرد یه قدم برداره
رسیدم دانشگاه
مدیر:دیر رسیدی زود برو سر کلاست منتظرتن
رفتم سر کلاس و موهام دورم ریخته بود و نفس نفس میزدم
بچه ها:چی شده استاد
من:هیچی هیچی فقط من باید چه دریایی رو درس بدم الان؟ امتحان داشتین؟ باید میپرسیدم؟
جِینی: تاریخ داریم
من:جدی؟ پس امتحان داشتیم
بچه ها:نه نه نه درس باید میدادیدد
من:الزایمر ندارم خودم بهتون گفته بودم
جینی:یعنی داشتیم دستمون میکردی؟
من:نه... نه... فقط خواستم امتحان بگیرم همین ولی... نمرش مهم نیست
امتحانو و گرفتم و سر کلاسای دیگه هم رفتم و...
ساعت 3 ظهر بود
رفتم تو ماشین یخ نفس راحتی کشیدم
رفتم سمت مدرسه دال دیدم با چشای قلبمه داره میاد تو ماشین انگار شکه سده
من:چی شده.....
سکوت
من:اهای دال
دال با چشای بیرون زدش گفت:فقد بریم... 😳
من: باش
یهو صدای گریه دال اومد
جیمز دوید سمت اتاق دال و رفت تو
از زبون جیمز :
رفتم تو اتاقش و رفتم صورتشو گرفتم تو دستم:چیشده
فقط با چشمای گرد و گریه ایش لهم نگاه میکرد
من: چیشدهه
دال:خواب بد دیدم😢
بغلش کردم
اوا اومد پشت در و انگار خیالش راحت شد
دال هم تو بغلم اروم گرفت و خوابید
بغلش کردم و گذاشتمش تو تختش
گوشه لباسمو گرفت: میخام تو بغلت باشم بابا
برگشتم بغلش کردم
(خیلی دارم فس فس میکنم برا رمانم نه؟ یا دارم خیلی زود پیش میرم)
.ـــــــــــــــــــــــــــــــــفرداـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
(من پارت چند بودن؟ )
ساعت 7
پاشدم همینجور یه یه ساعتی رو تخت نشسته بودم پ به دیوار خیره شده بودم
اوا بغل دستم خیلی راحت خوابیده بود
یهو یادم اومد دال مدرسه داره
دویدم سمت دال :دال دال داااااال بیدار شووو مدرستتتتتت
دال چشماشو مالید:هومممم.....
من: داااللللللللللل مدرسه داری ساعت هفتههههههههه
ربع ساعت دیگه باید مدرسه باشییی
دال الان فهمیدم چی میگم
سریع اماده شد و بردمش
یکم خرید مردم و رفتم خونه
ساعت هشت بود
رفتم سمت اتاق و اوا رو سعی کردم بیدار کنم
از زبون اوا
داشتم تو جنگل پرسه میزدم و یهو یکی اومد پشت سرم برگشتم دیدم یه بچه دیگه گیرم اومده و کلش سبزه و شبیه شرکه و پاهای اسب داره و دم خرگوش داره و دندون نیش
یهو دیدم داره صدام میکنه:اوا بیدار شو باید بری سر کلاست بدو
گیج شده بودم دیدم دهن شرک کوچوام ثابته
حسابی گیج بودم یهو نمیدونم چی شد زیر پام خالی شد و پرت شدم تو یه سیاه چاله ای
یهو از خواب پریدم و نشستم
نفس نفس میزدم
نگام به جیمز افتاد:چته چرا اینجوری نگام میکنی
جیمز: به نظر خودت.... اخه ساعت 8 و نیمههه و نیم ساعته دارم میگم اوا اوا اوا اوا اوا و تو خواب خوشبی
همینجور تو شک بودم زبونم بند اومده بود
همه وی یادم اومد و سریع پاشدم و رفتم لباسمو پوشیدم و سوییچ و کلیدو برداشتم :خدافزز ... خودم دال رو میارم خونه تو استراحت کن و راستی ناهار رو خودت یه کاریش کن من نیستم... بابای
جیمز فرست نکرد یه قدم برداره
رسیدم دانشگاه
مدیر:دیر رسیدی زود برو سر کلاست منتظرتن
رفتم سر کلاس و موهام دورم ریخته بود و نفس نفس میزدم
بچه ها:چی شده استاد
من:هیچی هیچی فقط من باید چه دریایی رو درس بدم الان؟ امتحان داشتین؟ باید میپرسیدم؟
جِینی: تاریخ داریم
من:جدی؟ پس امتحان داشتیم
بچه ها:نه نه نه درس باید میدادیدد
من:الزایمر ندارم خودم بهتون گفته بودم
جینی:یعنی داشتیم دستمون میکردی؟
من:نه... نه... فقط خواستم امتحان بگیرم همین ولی... نمرش مهم نیست
امتحانو و گرفتم و سر کلاسای دیگه هم رفتم و...
ساعت 3 ظهر بود
رفتم تو ماشین یخ نفس راحتی کشیدم
رفتم سمت مدرسه دال دیدم با چشای قلبمه داره میاد تو ماشین انگار شکه سده
من:چی شده.....
سکوت
من:اهای دال
دال با چشای بیرون زدش گفت:فقد بریم... 😳
من: باش
- ۴.۶k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط