ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۹۰

... چيزي شده؟ دستش یخ بود. خيلي درمونده به دستش تو دستم نگاه کرد. فشار ارومی به انگشتام داد و تند دستشو از دستم بیرون کشید و
روي صورتش کشید و تلخ لبهاشو تر کرد و به زحمت گفت میخوام منطقي باشي..ميخوام متوجه باشي که.. دستاشو تو هم قفل کرد و گرفته :گفت: من نمیخوام عوضي باشم..نمیخوام عوضي بازي دربیارم و فك كني دارم تو این شرایطت... چشمامو باريك كردم و سرمو کج کردم يعني چي؟ نفس خیلی عمیقی کشید و گفت: من و تو..یه قراردادی با هم داشتیم و... داریم... ضربان قلبم بالا رفت و بي قرار ادامه جمله اش نگاش کردم.. منظورش چیه؟ به کجا قراره برسه؟ جیمین:
-من.. حلقه اشك جمع شده توي چشماش رو به وضوح دیدم و تمام وجودم لرزيد.. لباهاشو به هم فشرد تا جلوي لرزششون رو بگیره و گفت فک میکنم باید جلوی ضرر بیشتر رو بگیریم. به اندازه کافي..هر دومون اسيب دیدیم. اشک تو چشمام جمع شد و وحشت زده زل زدم بهش. اصلا نمیفهمیدم چي میگه... اب دهنش رو قورت داد و تلخ و خيلي بي مقدمه گفت:من میخوام جداشیم. عرق خيلي سردي رو کمرم نشت و لرزیدم. قلبم خيلي ناجور ریخت و نفسم تو سینه حبس شد. قطره اشکم خیلی شوکه و سریع بی اختیار پرت شد روی صورتم و ناباور زل زدم بهش چي داره میگه؟ این به نفس نفس افتادم.. این واقعی نیست..نمیتونه باشه.. جیمین
.. دهنم از شدت بهت باز مونده بود و حتی نمیدونستم چي بايد بگم..

دهنم از شدت بهت باز مونده بود و حتی نمیدونستم چي بايد بگم.. اصلا انگار سنکوب کرده بودم. باورم نمیشد.. قلبم داشت میومد تو دهنم. خيلي خشك به ميز خيره شد و گفت: متاسفم که این روزا انقدر بهت سخت گذشت من نمیخواستم اینطور بشه ولي. سرشو تکون داد و گفت دیگه وقتشه جدا شیم... شوکه و تند نگاش کردم اما اصلا نگام نمیکرد. اشکم ناباورانه و تلخ جاري شد. به همین راحتی؟ يه چيزي راه گلومو فشرده بود و داشت خفه ام میکرد به زحمت لبخند خيلي تلخ و ناباوري زدم و با تنفر نگاش کردم این این درست نیست.. نمیتونه. نمیتونه اینکارو با من بکنه... وحشت زده و لرزون دهنمو باز کردم که نذاشت حرف بزنم و دستش رو جلوم بالا گرفت برگه ای رو روی میز سمتم هول داد و تلخ گفت: من امضاشون کردم امضا کرده؟ داشتم خفه میشدم همین الان؟ وحشت زده و هول به برگه هاي روي ميز نگاه کردم که کنار گلدون بهم دهن کجی میکرد... چشمام از شدت فشار و استرس تار میدید..اما.. اينا... برگه هاي طلاقن؟ نه.. ناباور و با نفس هاي خيلي سنگین به جیمین
نگاه کردم.. به جیمین که یه روز که دور نبود نوازشم میکرد بهم لبخند میزد جیمینی
دیدگاه ها (۳)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۹۱که دوسم داشت. حداقل اندازه ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۹۲-يعني.. تو همسر من بودي..ما...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۹اومد و صداي صحبتش با نیکول ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۸جیمین سرفه زد و سرشو برگردو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۹۳.. نگو نشکسته.. خيلي سرد و ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۲۷ اروم از جاش بلند شد و رفت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط