به این حرف ها اعتنایی نکن
به این حرف ها اعتنایی نکن
تنهایی چیز خوبی نیست
و بدتر از تنهایی ، "زیبایی" ست ..! اتوبوسی که مسافرش را به مقصد می رساند زیباست ،
مادری که عکس فرزندش را می بوسد زیباست
و زیباست پیراهن،
وقتی که زن ها به تن می کنند !
و کسی چه میداند
مسافران تنهایند
مادری که سالها منتظر است ... تنهاست،
و پیراهنِ گلدار ،
تنهاییِ زیبایی ست که گاه زن ها می پوشند
بی آنکه دیده شوند !
به دریا فکر کن
به آبیِ بیکرانی که بارها کنارش قدم زدیم
بی آنکه حرف های کف آلودش
گوش هایمان را خراش دهد .
به قایقران هایی که قوت شان به موجی بند است
و جانشان هم گاهی،
مهاجران ولی درد بیشتری دارند !
نفس ها توی سینه هاشان حبس است
و با شکم های سیراب از زندگی
روی دریاها شناورند ... به زیبایی ات سوگند
و تنهایی من !
که فاصله ها برعکس اند
که سهم هر کداممان از چیزی که داریم
بیشتر می شود
بیشتر می شود اندوه
و اندوه چیزی نیست
جز همین "دوستت دارم" های من ... من کی اَم ؟
که گاه فکر میکنم سربازم
و از گلوله هایی که دارد،
بی مصرف ترین شان ... بهترین است !
که گاه فکر میکنم درختم
صنوبری بزرگ و سبز
که دست هیچ جنگلبانی روی شاخه هایش نیست.
بیشتر اما کودکم !
غمگین و رنجور
که دستان مادرش را پشت مغازه ی اسباب بازی فروشی گم کرده است،
گریه میکند
و ماشین کوکی پشت ویترین،
میفهمد،
میفهمد تنهاست !
و اینطور چشم از او بر نمیدارد ... خواستم شعر باشد
خواستم زیبایی ات را روی سطر سطرش بپاشم
تا مسافران عاقبت به خیر شوند
سربازها عاقبت بخیر شوند
و " دوستت دارم " مثل کودکی شاد !
میان واژه ها "لِی لِی" کند .... حمید_جدیدی
تنهایی چیز خوبی نیست
و بدتر از تنهایی ، "زیبایی" ست ..! اتوبوسی که مسافرش را به مقصد می رساند زیباست ،
مادری که عکس فرزندش را می بوسد زیباست
و زیباست پیراهن،
وقتی که زن ها به تن می کنند !
و کسی چه میداند
مسافران تنهایند
مادری که سالها منتظر است ... تنهاست،
و پیراهنِ گلدار ،
تنهاییِ زیبایی ست که گاه زن ها می پوشند
بی آنکه دیده شوند !
به دریا فکر کن
به آبیِ بیکرانی که بارها کنارش قدم زدیم
بی آنکه حرف های کف آلودش
گوش هایمان را خراش دهد .
به قایقران هایی که قوت شان به موجی بند است
و جانشان هم گاهی،
مهاجران ولی درد بیشتری دارند !
نفس ها توی سینه هاشان حبس است
و با شکم های سیراب از زندگی
روی دریاها شناورند ... به زیبایی ات سوگند
و تنهایی من !
که فاصله ها برعکس اند
که سهم هر کداممان از چیزی که داریم
بیشتر می شود
بیشتر می شود اندوه
و اندوه چیزی نیست
جز همین "دوستت دارم" های من ... من کی اَم ؟
که گاه فکر میکنم سربازم
و از گلوله هایی که دارد،
بی مصرف ترین شان ... بهترین است !
که گاه فکر میکنم درختم
صنوبری بزرگ و سبز
که دست هیچ جنگلبانی روی شاخه هایش نیست.
بیشتر اما کودکم !
غمگین و رنجور
که دستان مادرش را پشت مغازه ی اسباب بازی فروشی گم کرده است،
گریه میکند
و ماشین کوکی پشت ویترین،
میفهمد،
میفهمد تنهاست !
و اینطور چشم از او بر نمیدارد ... خواستم شعر باشد
خواستم زیبایی ات را روی سطر سطرش بپاشم
تا مسافران عاقبت به خیر شوند
سربازها عاقبت بخیر شوند
و " دوستت دارم " مثل کودکی شاد !
میان واژه ها "لِی لِی" کند .... حمید_جدیدی
- ۲.۱k
- ۰۵ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط