𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓

Part 14


صبح روز بعد...

هان هنوز خواب‌آلود از اتاقش بیرون آمد.

همین که در را بست، صدای فلیکس را شنید.

فلیکس: بالاخره بیدار شدی!

هان: چرا همه از صبح این‌قدر انرژی دارین؟

فلیکس خندید.

فلیکس: چون رئیس منتظرته.

هان زیر لب غر زد.

هان: انگار سرگرمی جدیدش منم...

...

چند دقیقه بعد...

هان پایین رفت و سوار ماشین شد ...
ماشین مشکی از عمارت خارج شد.

این بار فقط سه نفر داخل ماشین بودند.

مینهو پشت فرمان.

هان کنار او.

و هیونجین روی صندلی عقب.

برخلاف همیشه، سکوت ماشین با صدای آهنگی که از رادیو پخش می‌شد شکسته شده بود.

هان با تعجب به مینهو نگاه کرد.

هان: تو آهنگ هم گوش میدی؟

مینهو: مشکلی داره؟

هان: نه... فقط فکر می‌کردم ربات باشی.

هیونجین سرفه‌ای کرد تا خنده‌اش را پنهان کند.

مینهو فقط نگاه کوتاهی به هان انداخت.

مینهو: هنوز از ماشین پرتت نکردم بیرون تا بفهمی با کی طرفی.

هان: یعنی هنوز امید داری آدم بشم؟

این بار حتی هیونجین هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.

...

نیم ساعت بعد...

ماشین مقابل ساختمانی بزرگ و شیشه‌ای توقف کرد.

هان از ماشین پیاده شد و با تعجب اطراف را نگاه کرد.

هان: اینجا دیگه کجاست؟


مینهو فقط گفت:
مینهو: بیا.

آن‌ها وارد ساختمان شدند.

کارمندها با دیدن مینهو، با احترام کنار رفتند.

هان آرام به هیونجین نزدیک شد.

هان: اینجا هم همه می‌شناسنش؟

هیونجین: نه.

هان: پس چرا این‌جوری نگاهش می‌کنن؟

هیونجین: چون این ساختمان... مال خودشه.

هان یک لحظه ایستاد.

هان: چی؟!...

هیونجین فقط لبخند کمرنگی زد.

با آسانسور به آخرین طبقه رفتند.

وقتی در آسانسور باز شد، مردی قدبلند با لبخند گرم منتظرشان بود.
همین که چشمش به مینهو افتاد، گفت:

مرد : بالاخره تصمیم گرفتی بیای.

بعد نگاهش روی هان ثابت ماند.
مرد: پس این همون پسریه؟

هان با تعجب بین آن مرد و مینهو نگاه کرد.

مینهو خیلی کوتاه گفت:
مینهو: هان، ایشون بنگچانه ..

چان لبخند زد و دستش را به سمت هان دراز کرد.
چان: خوشبختم‌... چان صدام کن


هان دستش را فشرد.
هان: منم... ولی هنوز نمی‌دونم چرا اینجام.

چان نگاهی معنی‌دار به مینهو انداخت.
بعد آرام گفت:
چان: چون از امروز... دیگه فقط یه شاهد نیستی.

سکوت...
هان حس کرد این جمله، شروع دردسر بزرگ‌تری است.



پایان پارت ۱۴



#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
دیدگاه ها (۱)

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 13هان هنوز به حرف مینهو فکر می‌کرد.اعتماد، از...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 12هان هنوز گوشی را توی دستش گرفته بود.چهار اس...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 11درِ رستوران بسته شد.سکوت سنگینی بینمان بود....

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 10فضای رستوران در سکوت فرو رفت.سه مرد با قدم‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط