پدرخوانده

پدرخوانده

پارت : ۱۱

درِ بزرگ عمارت با صدایی آرام پشت سر نااون بسته شد. او چند لحظه همان‌جا ایستاد و با ناباوری به سقف بلند، لوسترهای کریستالی و پله‌های مرمری خیره ماند. همه چیز آن‌قدر باشکوه بود که احساس می‌کرد وارد دنیای دیگری شده است.

خدمتکارها با احترام تعظیم کردند.
«خوش اومدین، خانم نااون.»
نااون با دستپاچگی چند قدم عقب رفت و گفت:
«لطفاً... این‌جوری صدام نکنین. من فقط چند روز اینجام.»

جونگ کوک نگاه کوتاهی به خدمتکارها انداخت.
«از امروز، ایشون مهمان ویژه این خونه هستن. هر چیزی که لازم داشتن، بدون سؤال فراهم کنین.»

همه با هم پاسخ دادند:
«چشم، رئیس.»

نااون آرام به جونگ کوک نزدیک شد و زیر لب گفت:
«لازم نبود این‌قدر رسمی رفتار کنن... من معذب می‌شم.»

جونگ کوک برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.
«بهش عادت می‌کنی.»

نااون با تعجب به صورت او نگاه کرد.
برای یک لحظه، آن مرد سرد و ترسناک، کاملاً متفاوت به نظر می‌رسید.

آن‌ها از پله‌های بزرگ بالا رفتند و به طبقه دوم رسیدند.
جونگ کوک مقابل یکی از درها ایستاد و آن را باز کرد.

«این اتاق توئه.»

نااون با دیدن اتاق، نفسش بند آمد.
یک اتاق بزرگ با پنجره‌ای رو به باغ، قفسه‌ای پر از کتاب، میز مطالعه، کمد لباس و حتی یک پیانوی سفید گوشه اتاق.

او با ناباوری گفت:
«این... فقط یه اتاقه؟»

جونگ کوک سرش را تکان داد.
«اگر چیزی کم بود، بگو.»

نااون آرام وارد اتاق شد و دستش را روی میز چوبی کشید.
همه چیز تمیز، مرتب و انگار از قبل برای حضور کسی آماده شده بود.

ناگهان سؤال عجیبی به ذهنش رسید.
برگشت و پرسید:
«شما از کِی تصمیم گرفتین من اینجا زندگی کنم؟»

جونگ کوک برای چند ثانیه سکوت کرد.
«مدتیه.»

نااون اخم کرد.
«یعنی قبل از اینکه باهام حرف بزنین؟»

جونگ کوک فقط گفت:
«آره.»

این جواب، سؤال‌های بیشتری در ذهن نااون ایجاد کرد، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای در آمد.

یکی از خدمتکارها با چند جعبه لباس وارد شد.
«رئیس، لباس‌هایی که سفارش داده بودین رسید.»

نااون با تعجب به جعبه‌ها نگاه کرد.
«لباس؟»

جونگ کوک آرام گفت:
«فکر نمی‌کنم فرصت جمع کردن وسایلت رو داشته باشی.»

نااون فوراً مخالفت کرد.
«نه، من نمی‌تونم اینا رو قبول کنم.»

جونگ کوک با همان آرامش همیشگی پاسخ داد:
«قبلاً گفتم... هر چیزی خرج بشه، به حساب بدهی‌ات می‌نویسم.»

نااون با حرص نفسش را بیرون داد.
«شما همیشه برای همه جواب آماده دارین؟»

جونگ کوک این بار لبخند کوتاهی زد.
«تقریباً.»

همین موقع، صدای زنگ تلفن جونگ کوک سکوت اتاق را شکست.
او تماس را جواب داد.

«بله.»

چند ثانیه بعد، حالت چهره‌اش کاملاً تغییر کرد.
نگاهش سردتر از همیشه شد.

«هیچ‌کس حق نداره نزدیک عمارت بشه... خودم تا ده دقیقه دیگه می‌رسم.»

تماس را قطع کرد و به سمت در رفت.

نااون با نگرانی پرسید:
«اتفاقی افتاده؟»

جونگ کوک بدون اینکه برگردد، فقط گفت:
«تو از اتاقت بیرون نیا.»

در بسته شد.

نااون کنار پنجره رفت و پرده را کمی کنار زد.

در حیاط عمارت، بیش از ده خودروی مشکی یکی‌یکی وارد می‌شدند و مردانی مسلح از آن‌ها پیاده می‌شدند.

او با ترس زیر لب گفت:
«این... چه خونه‌ایه؟»

━━━━━━━━━━━━━━━

اما نااون هنوز نمی‌دانست پشت درهای بسته عمارت، رازی پنهان شده که اگر از آن باخبر شود، شاید همان شب برای همیشه از جونگ کوک فرار کند...

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۵)

پدرخوانده پارت : ۱۲ نااون با نگرانی پرده را کنار زد و دوباره...

پدرخوانده پارت : ۱۳ صدای تیراندازی برای چند ثانیه تمام عمارت...

https://wisgoon.com/sonia_hoبانو فالوشه 🌿🌿🌿

پدرخوانده پارت : ۱۰ چمدان هنوز در دست جونگ کوک بود. باران بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط