---

---

#پارت_۳

دستم هنوز می‌سوخت، اما دردش دیگه مهم نبود. نه واسه اونا، نه حتی واسه خودم.

با سینی شکسته از اتاق زدم بیرون. صدای پچ‌پچ خدمتکارا، نیشخنداشون... انگار منو نمی‌دیدن، یا شاید زیادی خوب می‌دیدن.

گوشه راهرو نشستم. دستم خونین، لباسم خیس، غرورم له‌شده.

+باید قوی باشی، هانا... باید.

اما صدام دیگه حتی برای خودم هم باورپذیر نبود.

در اتاقم که باز شد، نفسم برید. اون بود. همون چشم‌های یخی. بی‌رحم‌تر از همیشه.

_زخمات رو بپوشون. هیچ‌کس نباید ببینه‌شون.

+چرا؟ مگه مهمه؟

_برای من مهمه. چون تو هنوز زنده‌ای.

نزدیک اومد. خم شد. دستمو گرفت. همون دستی که از درد می‌لرزید. چشماش رفت رو بریدگی‌هام، اما صورتش بی‌تفاوت موند.

_اگه قرار بود بمیرونی، تا حالا صدبار مُرده بودی.

+پس چرا زنده‌م؟

_چون درد کشیدن تو برام شیرینه.

نفس‌هام برید. قلبم یه لحظه ایستاد.

اون بلند شد. برگشت. قبل از رفتن گفت:

_فردا صبح، ساعت شش. اتاق تمرین. دیر کنی، باز درد می‌کشی.

در بسته شد.

من موندم. با یه جمله که از درد هم بیشتر می‌سوزوند...

"درد کشیدن تو برام شیرینه."


---
دیدگاه ها (۲)

---#پارت_۵از اون روز به بعد، همه‌چی فرق کرد.تمرین‌ها ادامه د...

---#پارت_۶یه روز گذشت… بدون تمرین. بدون شکنجه.اما آرامش نبود...

---#پارت_۲آب سرد ریختن روم. نفس‌هام برید. زخم‌هام می‌سوخت.+ب...

𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕---𝑷𝑨𝑹𝑻 ¹⁰شب آخر بود. یا پیروزی… یا س...

ارباب منPart12لیا:صدایی از پشت سرم امد که برگشتم که با دیدنش...

My bloody love پارت ۳۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط