ساز خاموش من امشب بیقراری می کند

ساز خاموش من امشب بیقراری می کند
در حریم سینه ی من غمگساری می کند
قلب من میداند او دیگر نمی آید ولی ...
باز هم هی روز و شب چشم انتظاری می کند
بغض سنگینی نشسته بر گلوی خسته ام
وا شود ؛ بر چشم من سیلاب جاری می کند
سنگدل حتی برای دیدنش در خواب هم
بر سر این بینوا ؛ منت گذاری می کند!
تا که از خوب چشم های من بیفتد پشت هم...
پیش چشم عاشقم؛ بی بند و باری می کند !
با تمام بی وفاییها ؛ دل خوش باورم
تا که از پا در نیاید ؛ پایداری می کند
خوب می دانم که پاییز دل من رفتنی است
یک نفر روح مرا با خود بهاری می کند..
دیدگاه ها (۶)

آمد آن لحظه که از عاشقی ات دل بکنم نیست دیگر نفس و بوی ت...

امشب...دست به قلم...حضورت راهجی میکنموتمامِ نوشته هایم را در...

نگاه میکنم انبوهِ  خاطراتت را کنار پنجره ؛ گل کردن  بهارت ...

.دستم به دست تو ؛ دل من آشیان توست  محدوده ی نوازش من  بازو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط