[بازی مرگ ]

[بازی مرگ ]
پارت ۱۸

یه روزی از آمدنش از آن روستا می‌گذشت هنوزم به آن عمارت نرفته بود توی اتاق کوچیک که حاصل از دیوار های به رنگ طوسی پرده های حریر آبی رنگ، تخت سفید یه نفره که حال رویش دراز کشیده بود خسته از اجرایی که ده دقیقه پیش کرده بود چشم هایش باز نمی‌شدند شب سردی بود به شدت در آن اتاق کوچک سردی هوا مشخص میشد در ذهنش تکرار کرد / خاک تو سرت سانگ هیون سیک تو این همه پول یه بخاری نذاشتی برامون / درب اتاق به آرامی باز شد هایون به طرف دوستش که روی تخت ولو شده، قدم برداشت به آرامی روی تخت کنارش نشست حسابی می‌فهمید که چقدر خسته ست
هایون : خسته نباشی عزیزم
هری با شنیدن صدای دوستش کلافه روی تخت نشست اوفی کشید و با خسته کی و درموندگی لب زد هری : نتونستم برم اون عمارت می‌ترسم
اون مافیای خیلی خطرناکیه
هایون با مهربانی لب زد : به نظرم خودتو درگیر نکن اونا دست از سرت برنمی‌دارن اگه باهاشون کار بکنی
هری سریع موهایش را که روی چشم هایش ریخته بودند را جمع کرد با چشم های که شبیه به ماه بودند نجوا نمود هری : باشه پس من نمیرم اون عمارت قید اون پولا رو هم میزنم
هایون : این شد یه حرف درست الآنم پاشو برو پیش رئیس کارت داره
چهره هری درهم رفت متنفر بود از اون پیرمرد با غضب گفت : باز چی می‌خواد اون پیرمرد
هایون : نمی‌دونم اما بهتره بری
هری با اخم هایش از روی تخت بلند شد بعد از پوشیدن کفش هایش از اتاق خارج شد بخاطر نزدیک بودن اتاقش به آن اتاق خیلی سریع جلوی درب رسید بعد از چند دفعه زدن در صدای مزخرف هیون سیک را شنید وارد اتاق شد به آرامی درب را بست به طرف میزی که اون یارو پشتش لم داده بود کرباتش شل و آشفته دور گردنش و چند دکمه از پیراهنش باز بود لیوان بلوری مشروب رو با دو انگشتانش میچرخوند و با نگاه سنگینی هری رو نگاه میکرد هری نگاه کوتاهی به گوشه ای از اتاق انداخت جایی که پرده حریر سفید فضایی اتاق رو پنهان میکرد پشته پرده سایه محوی از چند تا دختر برهنه میدید اندام هاشون با نور ملایم محو شده بود سانگ هیون سیک لبخند کجی گوشه لب نشست : هنوزم میتونی شغلت رو عوض کنی
هری نفس حرصی بیرون داد ولی اون باز هم ادامه داد .... همه اونا که میان اینجا تو رو درخواست میکنن من خسته شدم که همش جواب منفی میدم
بهتره که بری پیش شون اینجوری پول خوبی هم گیر میاری
هری تا آن لحظه که نگاهش پایین بلآخره چشم در چشم آن مرد بی شرم دوخت هری : هیچوقت وارد اون کار مزخرف نمیشم دیگه هم صدام نکن واسه این حرف های شهوتی من با هیچ کدوم از اونا نمی‌خوابم فهمیدی درضمن به اون پسر بی حیات هم بگو دور ورم نپلکه
دیدگاه ها (۳)

ادامه پارت ۱۸با غیض حرف هایش را بیان کرد سپس قدم برداشته و ا...

[بازی مرگ پارت ]پارت ۱۹درب اتاق رئیس اش را با غضب بست کم کم ...

[بازی مرگ ]پارت ۱۷هوای خفه کننده ماشین پر از بوی سیگار شدت ب...

[بازی مرگ ]پارت ۱۶درحالی که روی مبل توی خونه خودشون که در آن...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۷ با باز شدن در اتاق...

رمان انفجار و امید

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۴ ساعت از یازده شب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط