‏چای ریختم،

‏چای ریختم،
یک نبات نی‌دار گذاشتم تو استکان و شروع کردم آروم آروم چرخوندن...
وقتی کاملا حل شد دیدم چای دیگه سرد شده...
زندگی همینه...
همیشه دیره...
دیدگاه ها (۲)

مادرم گفت :عشق را ببوس و بگذار کنارباشد؛بیا اول ببوسمت ...بع...

بــہ ســلامـــتـــے ڪســـے ڪہفـــڪر مـیـڪردیـــم یــہ رنــگـ...

تو کنار من و من از همه آرام‌ترم !تو به یاد من و من فکر رها س...

دوست داشتنتبه روییدن ستاره بر سنگ می ماند،به چیدن انگور از م...

+why me? -I shouldn't fall in love with you p.44(از زبون ا.ت...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.124(از زبون جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط