ادامه ی فصل سوم 👇🫠

ادامه ی فصل سوم 👇🫠
خوش اومدین،» جونگ‌کوک با صدایی گرم و مهربان (که فقط برای نمایش بود) گفت. «بیاین، میز آماده‌ست.»

در طول شام، سکوتِ میانِ ا/ت و جونگ‌کوک، زیر لایه‌ای از صحبت‌هایِ بی‌پایانِ تهیونگ و هانا پنهان شده بود. تهیونگ، که از اولین برخورد، متوجه تنشِ پنهانِ بین این دو نفر شده بود، شروع کرد به بازی کردن با آتش.

او در حالی که جرعه‌ای از شرابش را می‌نوشید، با نگاهی کنجکاو به جونگ‌کوک گفت: «راستی جونگ‌کوک، شنیدم پروژه‌ی جدیدت توی سنگاپور خیلی موفق بوده. لارا هم که همیشه از موفقیت‌های تو تعریف می‌کنه، مگه نه ا/ت؟»

نامِ «لارا» مثل یک شوک الکتریکی در فضای اتاق پیچید.

ا/ت، در حالی که چنگال را در دست داشت، مکث کرد. او حس کرد نگاهِ هانا مثل عقرب، روی او چرخیده تا هرگونه واکنشِ منفی را شکار کند.

جونگ‌کوک، که برای لحظه‌ای از پرسشِ تهیونگ غافلگیر شده بود، به سرعت نقابش را اصلاح کرد. «بله، لارا همیشه حامیِ خوبیه. اما خب، همه‌ی این‌ها زیرِ سایه‌ی ثباتِ خانواده‌مونه که با ا/ت دارم تجربه‌اش می‌کنم.»

این جمله، برای گوش‌های ا/ت، مثل یک توهینِ مستقیم بود. «تجربه کردنِ ثبات با ا/ت»؟ یعنی او فقط ابزاری برای نشان دادنِ ثباتِ او بود؟

ا/ت با آرامشی که خودش هم از خودش تعجب کرده بود، لبخندی زد و رو به تهیونگ کرد: «لارا واقعاً آدمِ پرشور و پرانرژی‌ای به نظر می‌رسه. خوشحالم که می‌تونن توی این دورانِ سخت، تکیه‌گاهِ هم باشن.»

تهیونگ چشم‌هایش را ریز کرد. او متوجه شد که ا/ت دقیقاً دارد با همان زبانِ کنایه، جوابِ جونگ‌کوک را می‌دهد.

شام به پایان رسید، اما بازی تازه شروع شده بود. وقتی مهمان‌ها رفتند و درِ بزرگِ عمارت بسته شد، سکوتِ سنگین دوباره برگشت. اما این بار، با یک تفاوت: ا/ت دیگر حاضر نبود نقشِ عروسک را بازی کند.

او به سمت پله‌ها رفت، اما صدای سنگینِ قدم‌های جونگ‌کوک را پشت سرش شنید.

«اون حرف‌ها چی بود؟» صدای جونگ‌کوک، این بار دیگر گرم و مهربان نبود؛ خشنی و عصبی بود. «داشتی جلوی تهیونگ چه غلطی می‌کردی؟»

ا/ت ایستاد، اما برنگشت. «غلط؟ من فقط داشتم همون کاری رو می‌کردم که تو از من خواستی. نقش بازی کردن. مگه تو نمی‌خواستی باهوش باشم؟ من فقط داشتم به لارا و تو، احترام می‌ذاشتم.»

او چرخید و مستقیماً به چشمانِ خشمگینِ جونگ‌کوک زل زد. «از این به بعد، دیگه لازم نیست برای هیچ‌کس، حتی برای خودت، نقشِ زنِ خوشبخت رو بازی کنم. چون من دیگه اون ا/تِ ساده نیستم که با یه نگاهِ سرد، قلبش بشکنه.»

جونگ‌کوک قدمی به جلو برداشت. خشمِ او حالا با چیزی شبیه به تحسینِ ناخودآگاه درآمیخته بود. او هرگز ندیده بود که ا/ت اینقدر قدرتمند و در عین حال، زخمی به نظر برسد.

«تو فکر می‌کنی این بازی یه روزی تموم می‌شه؟» جونگ‌کوک با صدایی که حالا بم‌تر و خطرناک‌تر شده بود، پرسید.

«بازی‌ها همیشه تموم می‌شن، جونگ‌کوک. یا با پیروزیِ یکی، یا با نابودیِ هر دو نفر.»

ا/ت از کنار او گذشت و پله‌ها را بالا رفت. اما او نمی‌دانست که در پشت سرش، جونگ‌کوک برای اولین بار، به جای فکر کردن به لارا یا پروژه‌های کاری‌اش، به ردِ عطرِ ا/ت که در هوا مانده بود، خیره شده بود.

ادامه دارد......
هرچند هیچکاری نکردین واسه ادامش بازم گذاشتم دیگه 🥲🫠❤️‍🩹
دیدگاه ها (۰)

فصل چهارم: شکستی که جرقه‌ای شدهفته‌ها از آن شامِ تلخ گذشته ب...

تک پارتی از جونگ کوک اسم فیک :شرطِ مرگبارنورهای کم‌سوی کافه ...

نیک و نواح🫠❤️‍🩹 اسم سریال:اشتباه من 😊بیاین پایین بازم بیوگرا...

اهنگ جدید ساواش 😉🫶❤️

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط