دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی

صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین

ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم

چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی

تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند

به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی

دلم دریای خون است و پر از امواج بی ساحل

درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی

هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن

چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی
دیدگاه ها (۳)

وقتےڪسی دل ڪند و رفت حتے اڪَه تمام زندڪَیت پرباشه از ردپاشبا...

شب از نیمه که می‌گذردهر ثانیهیک عمر دلتنگی رابه دوش می‌کشد.....

روزای خیلی طلایی یادته؟روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جد...

چرا باید بنویسم که شب قصه قشنگه ؟که روزامون رنگارنگهکه دلاهم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط