ته یانگ صورتش را جلو برد و با نگاهی که از پیروزی کوچکش

ته یانگ صورتش را جلو برد و با نگاهی که از پیروزیِ کوچکش می‌درخشد اضافه کرد: فکر نمی‌کردم بتونم این‌طوری بیفتم به جونِ کلماتت! اعتراف کن... چقدر سخت بود برات که فقط بگی خوبه بجاش میگی پولش رو تو دادی ببخشید من شاه دوخت هستم میتونم بگم سرتو بزنند
جونگکوک تو گلو خندید سپس تند جدی شد دست تو جیب نگاهش کرد: واقعا دخترای دوران قدیم تا این حد حرف میزنند ... ته یانگ مغرور نگاهش کرد دست به سینه شد سپس تند گفت : من تنها دختر امپراطور هستم پس گٍله ای از من نکنید ...
مرد عضلات فک‌اش را منقبض کرد و سعی کرد نگاه نافذش را از برقِ چشمان دختر بدزدد. جدیتش مثل زرهی بود که راهِ فرار کلمات لطیف را می‌بست. دستی به کراواتش کشید و با همان لحنِ خشن که سعی داشت کمی نرم‌ترش کند، گفت: بحثِ بلد بودن نیست... فقط... لزومی نمی‌بینم با کلمات بازی کنم بعدشم دختر امپراطور بودی که رفت دیگه نیستی بهت گفتم کمکت میکنم تو هم نباید پرو بازی بکنی که اصلا خوشم نماید
او واقعاً تلاش می‌کرد مهربان باشد اما صدایش هنوز هم مثل برخورد دو تکه سنگ سرد بود. قدمی به عقب برداشت تا فاصله را حفظ کند و در حالی که سعی می‌کرد با نگاه نکردن به آن لبخندِ پُرذوق تمرکزش را از دست ندهد ته یانگ بازم چرخی زد و موهای فرش در هوا چرخید : واقعا موهام رو ببین خانم هان درست کردن خوشگله ترو خدا بگو
درونش غوغایی بود اما خروجی‌اش باز هم همان جملات کوتاه و خشک شد : آره خوبه ... ته یانگ اخم کرد : انگار نمیتونی بگی خوشگل شدی
انگار بین قلبِ تپنده‌اش و زبانِ سنگی‌اش دیواری بلند کشیده بودند ولی آرام گفت: .. گیری کردیما گفتم که خوبه بهت مدال بدم ؟..
ته یانگ منگ سر گج کرد : ماد دیگه چیه .. برای آرایش زنده ؟..
جونگکوک تو گلو خندید چه فکر خوبی که همیشه اینجور باهاش بازی کند تا کمی سرگرمش کند ...
همان‌طور که ته یانگ با لبخندی نیمه‌تمام به تلاش‌های ناشیانه جونگکوک نگاه می‌کرد ناگهان صدای قدم‌های سنگین و سایه‌ی سردی که روی درگاه سالن افتاد لبخند را روی لبانش خشکاند برادرشوهرش با نگاهی لبریز از حسادت و چشم‌هایی که با کینه روی درخشش لباس آبی او می‌چرخید بدون در زدن وارد شد اخم های جونگکوک تو هم رفت
دختر که از حضورِ ناگهانی و نگاهِ زهرآگین او لرزه به اندامش افتاده بود ناخودآگاه قدمی به عقب برداشت و خودش را به بازوی ستبر جونگکوک چسباند. جونگکوک خودش هم شوکه بود ولی جلو جونگ هیوک نشان نداد
ته یانگ مثل گنجشکی ترسیده دستش را دور بازوی همسرِ جدی‌اش حلقه کرد و پشتِ شانه‌ی او پناه گرفت حتی خود ته یانگ نمی‌خواست اینجوری نزدیک جونگکوک بشه
برادرشوهر با لحنی که تحقیر و حسد در آن موج می‌زد پوزخندی زد و گفت: چه صحنه‌ی رمانتیکی! حیف که این رنگ‌های تند آدم‌های توخالی رو قشنگ نمی‌کنه .. مگه نه ته یانگ ..
دختر لرزیده نفس کشید داشت چیکار میکرد باید خودش را نشان میداد ولی نه الان
جونگکوک بدون اینکه حتی ذره‌ای از بدنش را تکان دهد، سنگینیِ حضور همسرش را که به بازوی او پناه برده بود حس کرد. نگاه یخی و جدی‌اش را مستقیم به چشم‌های برادرش دوخت نگاهی که مثل تیغ برنده بود.
او با همان صدای بم و زنگ‌دار که حالا از خشمِ کنترل‌شده لرزش نامحسوسی داشت، بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: یادم نمی‌آید به یک موجود اضافی اجازه داده باشم وارد حریم شخصی‌ام بشه
وقتی برادرش خواست دهان باز کند شوهر با لحنی که بوی تحقیر مستقیم می‌داد کلام او را قطع کرد: حسادتت انقدر بوی گند میده که هوای سالن رو خفه کرده. قبل از اینکه خودم مثل یک آشغال از اینجا پرتت کنم بیرون گورت رو گم کن
دیدگاه ها (۶)

در نهایت جونگ هیوک پوسخند زد نه از نظر عصبی بلکه یک پوزخند ب...

اتاق‌ خاکستری رنگ در سکوت فرو رفته بود هوا شب و سخنان زیاد س...

جونگکوک دور تا دور میز را چک کرد تمام عنوان های غذا روی میز ...

جین کلافه نفس کشید سپس با لحن خجالت زده ای گفت : راجب این به...

بود .. که گلدون سرد یا قرمز رویش جا داشت چراغ های سفید مانند...

کوتاه‌نوشت من دخترِ چوسان بودم،با آرزوهایی که زیرِ سقف‌های س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط