p

p²¹
---

قسمت ۲۱ : سایه‌های گذشته

ویو ا/ت
چند هفته بعد از اولین حرکت بچه، اوضاع داشت آروم می‌شد. تمرینام سبک شده بود، وی بیشتر از قبل کنارم بود، و من هر روز به شکمم که کم‌کم گردتر می‌شد نگاه می‌کردم و لبخند می‌زدم. برای اولین بار بعد از مدت‌ها حس می‌کردم زندگی یه ریتم آرام پیدا کرده.

اما آرامش همیشه موندنی نیست.

اون شب، من و وی توی خونه بودیم. جونگ‌کوک رفته بود باشگاه، شوگا هم جلسه‌ای داشت. ناگهان صدای شکستن شیشه از پشت خونه بلند شد. قلبم ریخت.

+وی... شنیدی؟


وی بدون هیچ حرفی فقط دستشو بلند کرد تا ساکت باشم. توی چشم‌هاش چیزی بود که مدتها ندیده بودم: خشم آمیخته به وحشی‌گری. اون حالت خون‌آشام بودنش، درست وقتی که حس خطر می‌کرد.

از پشت دیوار صدای قدم‌ها می‌اومد. چند ثانیه بعد، سه نفر سیاه‌پوش وارد سالن شدن. چشم‌هاشون سرخ و دندون‌هاشون بیرون زده بود. قلبم یخ زد. خون‌آشام.

یکی‌شون با صدای زنگ‌دار گفت:
¥ بالاخره پیدات کردیم، وی. فکر کردی می‌تونی از خونِ قبیله فرار کنی؟

وی جلو رفت، صداش عمیق و جدی شد:
_ اینجا خونه‌ی منه. و هیچ‌کس حق نداره پا بذاره داخل.

خون‌آشام خندید.
$ شنیدیم قراره وارث جدیدی بیاد... نیمه‌انسان، نیمه‌خون‌آشام. چه هدیه‌ای بهتر برای اربابمون؟

وقتی اینو گفت، ناخودآگاه دستمو روی شکمم گذاشتم. یه موج سرد از سر تا پام گذشت.

+(با صدای لرزان) وی... بچه...


وی چرخید، مستقیم تو چشمام نگاه کرد.
_ پرنسس، پشت من بمون. هر اتفاقی افتاد، تکون نمی‌خوری.

خون‌آشام‌ها به سمت ما حمله کردن. وی با سرعتی که چشمام حتی نمی‌تونست دنبالش کنه، به سمتشون پرید. صدای خرد شدن استخون و برخوردها سالن رو پر کرده بود.

من خشکم زده بود. دستامو روی شکمم فشار دادم. هر صدایی که می‌شنیدم، قلبم بیشتر می‌لرزید. فقط یه چیز تو ذهنم بود: «نذار بچه‌مو بگیرن.»

یکی از اون خون‌آشام‌ها از پشت وی رد شد و مستقیم به سمتم اومد. جیغ زدم. اما درست وقتی دستش می‌خواست به من برسه، وی مثل سایه جلوی من ظاهر شد و با یه ضربه گلوی اون موجودو شکافت.

خون پاشید روی زمین. اون دوتای دیگه با دیدن این صحنه عقب کشیدن. یکی‌شون فریاد زد:
$ این تازه شروعشه! ارباب نمی‌ذاره این بچه به دنیا بیاد!

و بعد با سرعتی غیرانسانی فرار کردن.

وی نفس‌زنان ایستاد، دستاش خونی بود. برگشت سمتم، دستشو روی گونه‌هام گذاشت.
_ پرنسس... خوبی؟

من هنوز میلرزیدم، اشک‌هام بی‌صدا می‌ریخت.

+اونا بچه رو می‌خواستن... اونا می‌دونن...


وی دندوناشو روی هم فشار داد، نگاهش پر از خشم شد.
_ پس وقتشه آماده بشیم. اون بچه نه فقط فرزند ماست، بلکه تهدیدی برای دنیای اوناست. و برای همین، من هرکسو که نزدیکش بشه، نابود می‌کنم.

اون شب فهمیدم آرامشی در کار نیست. از این به بعد، هر روز جنگی بود برای زنده موندن. نه فقط برای من، بلکه برای موجود کوچکی که درونم رشد می‌کرد و حالا همه دنیا می‌خواست نابودش کنه.


---
پایان قسمت ۲۱
منتظر باش!
حمایت کن در حد همون لایک خوشحالم میکنی🫠
دیدگاه ها (۲)

سلام به عزیزانم عذر میخوام این چند روز نتونستم پارت های جدید...

p²²---قسمت ۲۲ : حال بدویو ویبعد از اتفاقات دیشب خوابیدن برای...

p²⁰---قسمت ۲۰ : مرز مرگویو ا/تیه روز عصر، با اینکه وی بارها ...

p¹⁹---قسمت 19 : فرزند سایه و نورویو ا/تچند هفته گذشته بود. ش...

Part:48. #ریاست.عشقبا رد شدن س...

Part¹⁶Dance with Devil با صدایی که بغض توش می چرخید گفت _ ی...

[☆part³⁶☆]رفتم سمت انباری که ادرسش رو فرستاده بود،توی ناکجا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط