گفت: برو.

گفت: برو.
ولے
همین که او به من برو گفت
و بروید نگفت،
براےمن کار تمام شده بود.
در این کلمه کوچیک
آنقدر محبت نهفته بود
که من فکر مے کردم
براے یک عمر کافےخواهد بود،
داشتم به گریه مے افتادم...
دیدگاه ها (۱)

اشک هاحرف هاے نگفته ے من هستندکه هر شبروے کاغذ گونه هامےنویس...

گاهے وقتها دیر مے‌‌فهمے‌.....که خیلیےراحت فراموش میشے‌اونقد ...

در نبودت احساس آدم هاےمُرده را دارمدر قلبم عشق بے بدیلےرا اح...

مراقب باشید دیر نشود ؛محبت بے زمان است و رفیق کم و عشق بےتکر...

(Just a game?)Part34تصمیم گرفته بودم فعلا اینجا بمونم و خب ب...

همخونه اجباری... پارت 122"ویو جئون جونگ کوک"داشتم گزارش‌ها ر...

اومدم یه چیزی بگم که باهام همدردی کنید خیلی لطف می کنید که ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط