Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟒𝟎
═════════════════
دختر جیغی کشید.
نصفهشب بیدار شده بود و یک سایهی ۶ فوتی رو پایین تختاش دیده بود.
و سایه به محض دیدن چشمهای باز او فرار کرده بود.
و این تقریبا روتین هرروز زندگیاش شده بود.
سایهها او را دنبال میکردند.
انگار که به ۲ماه پیش سفر کرده بود.
زمانی که مرد در خوابها ، دنبالاش میکرد.
البته ، اینبار ، دیگر خواب نبود ، راه فراری نبود و مِریس ، از مرد نمیترسید.
او لوسیفر بود ، اما ثابت کرده بود که به او آسیبی نمیرساند.
گاهی حتی احمقتر از آن بهنظر میرسید که حکمران جهان باشد ، مثل وقتی که سعی کرده بود خودش را مثل سایهی یک گلدان کند.
حرومزادهی احمق...
و امروز ، بعد از ۴روز فلاکتبار ، که مرد نه با او صحبت میکرد و نه حتی با او چشمدرچشم میشد ، آن هم بعد از اینکه او را بوسیده بود.
دختر دیگر صبری نداشت.
مثل یک گربه برای سایهی مرد کمین کرد و در یک خیز روی او فرود امد.
_«مردکِ...آخ...»
مرد رفته بود ، و دختر را با پیشانیاش که محکم به دیوار خورده بود ، تنها گذاشته بود.
_«برگرد اینجا...لعنتی...»
و در دفعهی دوم ، قبل از جهیدن روی مرد-...
_«اگر فرار کنی ناراحت میشم...»
و بلاخره او را گیر آورد.
_«از کی تا حالا قایمباشک بازی میکنیم ؟!»
بازوهایاش را دور گردن مرد حلقه کرد ، تلاشی کاملا ناموفق تا مرد را خفه کند.
خب...او زیادی از مرد کوتاهتر بود.
_«نکنه بعد از اینکه بوسیدمت خجالت کشیدی ؟!»
دختر با شیطنت گفت.
_«واقعا ؟! خجالت ؟!...»
مرد در لحظهای او را چرخاند ، کمر دختر محکم با دیوار برخورد کرد و او را بوسید.
یک نشانه که او خجالتزده نبود.
نه...او داشت شکنجه میشد.
دوری از دختر، از میلیونها سالی که تنها در جهنم بود هم بدتر بود.
لبهایش حریصانه لبهای دختر را به دندان گرفت و نالهای از گلویاش بیرون آمد.
اگر شیاطینی که از دیدناش بهخود میلرزیدند ، او را اینطور میدیدند ، احتمالا از تعجب سر به بیابون میزدند...
دستهایش کمر باریک دختر را گرفتند و بدننرم دختر را به سینهی سفتوعضلانیاش فشار دادند...انگار که اگر به اندازهی کافی فشار دهد ، بدنهایشان یکی میشود و دیگر لازم نیست نگرانِ نفرین باشد.
او قرار بود غرق چشمان و بوسههای دختر شود و از خدا شکست بخورد ، و این شکست از پیروزیاش شیرینتر خواهد بود.
بوسه را شکست و بعد رد قرمز ،که از ضربهی پیشانی دختر با دیوار ، درست شده بود را بوسید و پیشانیاش را به پیشانی دختر تکیه داد.
دختر نفسنفس میزد، چشمهایش توسط روبان محفوظ بود اما میتوانست حدس بزند که چشمهایش از تعجب گشاد شدهاند.
اگر میرفت ، دختر ناراحت میشد...
اما اگر میماند ، امکان داشت که باز بخواهد غرق بوسههای دختر شود.
شاید باید از دختر التماس میکرد که لبهایش را ببوسد.
به درک که ممکن بود در برابر یک آدمیزاد زانو بزند.
در آخر ، منطقاش بر غریزهاش پیروز شد ، از دختر فاصله گرفت و دختر را نفسنفسزنان ، با قلبی که احتمالا از سینهاش بیرون میزد ، تنها گذاشت.
═════════════════
وای،سیسی های خیلی دلم براتون تنگ شده بوددد🥲🎀
حالتون چطوره؟
با امتحانا چیکار میکنید؟
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟒𝟎
═════════════════
دختر جیغی کشید.
نصفهشب بیدار شده بود و یک سایهی ۶ فوتی رو پایین تختاش دیده بود.
و سایه به محض دیدن چشمهای باز او فرار کرده بود.
و این تقریبا روتین هرروز زندگیاش شده بود.
سایهها او را دنبال میکردند.
انگار که به ۲ماه پیش سفر کرده بود.
زمانی که مرد در خوابها ، دنبالاش میکرد.
البته ، اینبار ، دیگر خواب نبود ، راه فراری نبود و مِریس ، از مرد نمیترسید.
او لوسیفر بود ، اما ثابت کرده بود که به او آسیبی نمیرساند.
گاهی حتی احمقتر از آن بهنظر میرسید که حکمران جهان باشد ، مثل وقتی که سعی کرده بود خودش را مثل سایهی یک گلدان کند.
حرومزادهی احمق...
و امروز ، بعد از ۴روز فلاکتبار ، که مرد نه با او صحبت میکرد و نه حتی با او چشمدرچشم میشد ، آن هم بعد از اینکه او را بوسیده بود.
دختر دیگر صبری نداشت.
مثل یک گربه برای سایهی مرد کمین کرد و در یک خیز روی او فرود امد.
_«مردکِ...آخ...»
مرد رفته بود ، و دختر را با پیشانیاش که محکم به دیوار خورده بود ، تنها گذاشته بود.
_«برگرد اینجا...لعنتی...»
و در دفعهی دوم ، قبل از جهیدن روی مرد-...
_«اگر فرار کنی ناراحت میشم...»
و بلاخره او را گیر آورد.
_«از کی تا حالا قایمباشک بازی میکنیم ؟!»
بازوهایاش را دور گردن مرد حلقه کرد ، تلاشی کاملا ناموفق تا مرد را خفه کند.
خب...او زیادی از مرد کوتاهتر بود.
_«نکنه بعد از اینکه بوسیدمت خجالت کشیدی ؟!»
دختر با شیطنت گفت.
_«واقعا ؟! خجالت ؟!...»
مرد در لحظهای او را چرخاند ، کمر دختر محکم با دیوار برخورد کرد و او را بوسید.
یک نشانه که او خجالتزده نبود.
نه...او داشت شکنجه میشد.
دوری از دختر، از میلیونها سالی که تنها در جهنم بود هم بدتر بود.
لبهایش حریصانه لبهای دختر را به دندان گرفت و نالهای از گلویاش بیرون آمد.
اگر شیاطینی که از دیدناش بهخود میلرزیدند ، او را اینطور میدیدند ، احتمالا از تعجب سر به بیابون میزدند...
دستهایش کمر باریک دختر را گرفتند و بدننرم دختر را به سینهی سفتوعضلانیاش فشار دادند...انگار که اگر به اندازهی کافی فشار دهد ، بدنهایشان یکی میشود و دیگر لازم نیست نگرانِ نفرین باشد.
او قرار بود غرق چشمان و بوسههای دختر شود و از خدا شکست بخورد ، و این شکست از پیروزیاش شیرینتر خواهد بود.
بوسه را شکست و بعد رد قرمز ،که از ضربهی پیشانی دختر با دیوار ، درست شده بود را بوسید و پیشانیاش را به پیشانی دختر تکیه داد.
دختر نفسنفس میزد، چشمهایش توسط روبان محفوظ بود اما میتوانست حدس بزند که چشمهایش از تعجب گشاد شدهاند.
اگر میرفت ، دختر ناراحت میشد...
اما اگر میماند ، امکان داشت که باز بخواهد غرق بوسههای دختر شود.
شاید باید از دختر التماس میکرد که لبهایش را ببوسد.
به درک که ممکن بود در برابر یک آدمیزاد زانو بزند.
در آخر ، منطقاش بر غریزهاش پیروز شد ، از دختر فاصله گرفت و دختر را نفسنفسزنان ، با قلبی که احتمالا از سینهاش بیرون میزد ، تنها گذاشت.
═════════════════
وای،سیسی های خیلی دلم براتون تنگ شده بوددد🥲🎀
حالتون چطوره؟
با امتحانا چیکار میکنید؟
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
- ۷.۳k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط