پارت ۲۱
پارت ۲۱
اون دو کلمهش…
یه جوری توی قلبم نشست که درد گرفت.
«از خودم.»
نه نمایشی بود.
نه برای جلب توجه.
فقط واقعی بود.
و واقعی بودنش از هرچیزی غمگینتر بود.
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم.
فقط صدای باد بود و نورای شهر زیر پامون.
جونگکوک هنوز به روبهرو خیره بود، انگار اگه نگام کنه بیشتر از این حرف میزنه.
و شاید خودش هم از اون میترسید.
آروم گفتم:
+:
— من فکر نمیکنم از خودت متنفری.
جونگکوک خیلی کم پوزخند زد.
-:
— چون هنوز منو نمیشناسی.
+:
— شاید تو خودتم خودتو نمیشناسی.
این بار نگاش سمتم برگشت.
و قلبم یه لحظه لرزید.
اون مدل نگاههایی که انگار مستقیم میرن زیر پوست آدم.
جونگکوک خیلی آروم پرسید:
-:
— همیشه اینقدر حرفای خطرناک میزنی؟
+:
— همیشه اینقدر مرموزی؟
چند ثانیه نگام کرد.
بعد خیلی کوتاه خندید.
و من رسماً فهمیدم حاضر بودم بارها فقط برای شنیدن اون خنده بیدار بمونم.
لعنت.
جونگکوک یه نفس آروم کشید و لیوان قهوهشو کنار گذاشت.
-:
— میترسی ازم؟
سوالش ناگهانی بود.
ولی عجیبتر این بود که…
واقعاً جوابشو نمیدونستم.
بهش نگاه کردم.
به اون چشمهای خسته.
به دستهای زخمی.
به مردی که همه ازش میترسیدن…
ولی نصف شب فقط چون دلم گرفته بود، منو آورده بود بالای شهر قهوه بخوریم.
آروم گفتم:
+:
— فکر کنم باید بترسم.
جونگکوک چیزی نگفت.
و من خیلی آروم ادامه دادم:
+:
— ولی وقتی کنارتم…
نمیترسم.
اون لحظه، قسم میخورم نفس جونگکوک برای یه ثانیه قطع شد.
نگاهش نرم شد.
خیلی نرم.
اونقدر که قلبم درد گرفت.
بعد آروم گفت:
-:
— ا/ت…
و خدای من.
اسممو جوری میگفت که انگار یه چیز ارزشمنده.
قبل اینکه چیزی بگه، موبایلش ویبره رفت.
و همون لحظه اون فضای آروم شکست.
جونگکوک اخماش رفت تو هم.
به صفحه نگاه کرد.
و من فوراً فهمیدم دوباره همون دنیا برگشته سراغش.
مینهو بود.
جونگکوک تماسو جواب نداد.
فقط چند ثانیه به صفحه خیره موند.
بعد خاموشش کرد.
متعجب نگاهش کردم.
+:
— جواب نمیدی؟
خیلی آروم گفت:
-:
— الان نه.
+:
— چرا؟
نگاهش دوباره برگشت سمتم.
و اون چیزی که توی چشمهاش دیدم…
خطرناک بود.
نه بخاطر خشونت.
بخاطر احساس.
-:
— چون الان دلم نمیخواد هیچکس این لحظه رو ازم بگیره.
اون دو کلمهش…
یه جوری توی قلبم نشست که درد گرفت.
«از خودم.»
نه نمایشی بود.
نه برای جلب توجه.
فقط واقعی بود.
و واقعی بودنش از هرچیزی غمگینتر بود.
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم.
فقط صدای باد بود و نورای شهر زیر پامون.
جونگکوک هنوز به روبهرو خیره بود، انگار اگه نگام کنه بیشتر از این حرف میزنه.
و شاید خودش هم از اون میترسید.
آروم گفتم:
+:
— من فکر نمیکنم از خودت متنفری.
جونگکوک خیلی کم پوزخند زد.
-:
— چون هنوز منو نمیشناسی.
+:
— شاید تو خودتم خودتو نمیشناسی.
این بار نگاش سمتم برگشت.
و قلبم یه لحظه لرزید.
اون مدل نگاههایی که انگار مستقیم میرن زیر پوست آدم.
جونگکوک خیلی آروم پرسید:
-:
— همیشه اینقدر حرفای خطرناک میزنی؟
+:
— همیشه اینقدر مرموزی؟
چند ثانیه نگام کرد.
بعد خیلی کوتاه خندید.
و من رسماً فهمیدم حاضر بودم بارها فقط برای شنیدن اون خنده بیدار بمونم.
لعنت.
جونگکوک یه نفس آروم کشید و لیوان قهوهشو کنار گذاشت.
-:
— میترسی ازم؟
سوالش ناگهانی بود.
ولی عجیبتر این بود که…
واقعاً جوابشو نمیدونستم.
بهش نگاه کردم.
به اون چشمهای خسته.
به دستهای زخمی.
به مردی که همه ازش میترسیدن…
ولی نصف شب فقط چون دلم گرفته بود، منو آورده بود بالای شهر قهوه بخوریم.
آروم گفتم:
+:
— فکر کنم باید بترسم.
جونگکوک چیزی نگفت.
و من خیلی آروم ادامه دادم:
+:
— ولی وقتی کنارتم…
نمیترسم.
اون لحظه، قسم میخورم نفس جونگکوک برای یه ثانیه قطع شد.
نگاهش نرم شد.
خیلی نرم.
اونقدر که قلبم درد گرفت.
بعد آروم گفت:
-:
— ا/ت…
و خدای من.
اسممو جوری میگفت که انگار یه چیز ارزشمنده.
قبل اینکه چیزی بگه، موبایلش ویبره رفت.
و همون لحظه اون فضای آروم شکست.
جونگکوک اخماش رفت تو هم.
به صفحه نگاه کرد.
و من فوراً فهمیدم دوباره همون دنیا برگشته سراغش.
مینهو بود.
جونگکوک تماسو جواب نداد.
فقط چند ثانیه به صفحه خیره موند.
بعد خاموشش کرد.
متعجب نگاهش کردم.
+:
— جواب نمیدی؟
خیلی آروم گفت:
-:
— الان نه.
+:
— چرا؟
نگاهش دوباره برگشت سمتم.
و اون چیزی که توی چشمهاش دیدم…
خطرناک بود.
نه بخاطر خشونت.
بخاطر احساس.
-:
— چون الان دلم نمیخواد هیچکس این لحظه رو ازم بگیره.
- ۱۷۲
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط