باید زن باشی و بدانی احساس امنیت در کنار عشقت چه طعمی دار

باید زن باشی و بدانی احساس امنیت در کنار عشقت چه طعمی دارد عشقی صادقانه که به قول زینب گشنه که نبود هیچ . تمام بود و نبودش را تمام اعتبارش را به حراج گذشته بود و بار رسوایی را به جان خریده بود و از ارتباط با اقلیت ارامنه نترسیده بود و اینکونه کودکانه به من تکیه کرده بود
به عقایدم احترام میگذاشت و
تحقیرم نمیکرد نصیحت نمیکرد
با ان‌ همه نفوذ و اعتبار و مال
اصلا نگاهش از بالا به پایین نبود
منت نمیگذاشت از شب تا صبح حرف زدیم کلمه ای نشنیدم که بخواهد خودش را بالاتر ببیند تحقیر کند منت بگذارد
برعکس گردنش کج بود که لیاقت مرا ندارد و باعث بدنامی من میشود
اصرار داشت اگر خطایی کرد بگویم
تکرار میکرد عشق جنون می اورد
تو مرا کنترل کن نمیدانست اتشی بر پا کرده با غشق خود که من اولین چیزی که در ان سوزانده ام عقلم می باشد ...

مرده شوی این زمان و این خیابان که به سرعت تمام شد به میدان رسیدیم

دربست دانشگاه

ازرو میکردم دانشجوهای دانشگاه باشند و مرا با استاد ببینند
شیطنتم گل کرد
برای اینکه هیچ وقت این خواب خوش اشفته نشود و هرگز از آن بیدار نشوم

تصمیم گرفتم راه برگشت را برای استاد ببندم

میخاستم همه ببینند که استاد دست مرا گرفته با من قدم میزند تا اگر پشیمان شد بگویم
حالا که جای نگاهت را بر تن من جا گذاشته ای ؟
و نگذارم برود
سرم گیج رفت
وای اگر پشیمان شود اگر دروغ باشد
اگر کسی بیاید و دلش را از من خالی کند
و با خود ببرد
غم عالم بر دلم نشست
گفتم باید همه راه ها را ببندم
تصمیم‌گرفتم وقت کشی کنم تا زمانی که میرویم دانشگاه کاملا شلوغ باشد و همه مرا همراه استاد ببینند
بخاطر همین
نزدیک پارک شهر که رسیدیم گفتم نگهدار
استاد تعجب کرد و‌گفت مشکلی پیش آمده گفتم بله باید پیاده شویم
استاد قبول کرد مانند بره ای رام بود

داخل پارک شدیم گفت

رژیناجان عزیزم مشکلی پیش اومده

بیخوابی دیشب باعث‌ سردردت شده ؟
دلم ارام شد خودش بهانه را دستم داد
گفتم بله استاد
اینبار شکایت نکرد
دلم لرزید گفتم نزدیک دانشگاه شدیم
میخواهد استاد بودنش را به رخم بکشد

با خودم گفتم خاک بر سرت رژینا تو عشق پنهانی
تو را در جمع دوست ندارد
شیطان همه وجودم را گرفت
پاک فراموش کردم که دیروز زینب و مهدیه و ازاده همه میگفتند استاد به تو نظر دارد
گفتم استاد شما واقعا عاشق من هستید؟
باز اعتراض نکرد که چرا میگویم استاد
با نگرانی و لرزشی خاص گفت
رژینا جان من نگران سلامتی تو هستم اگر تاقت بیخوابی نداری خیلی خطر ناک است بیا برگردیم منزل استراحت کن
با خودم گفتم
پشیمان شده می ترسد با من به دانشگاه بیاید کودکانه لج کردم و گغتم
نه اگر قدم بزنیم حالم بهتر میشود
بیا تا دانشگاه قدم بزنیم
گفت به یک شرط
تنم لرزید.
پایان ۲۰
دیدگاه ها (۰)

تنم لرزیددر کمال سادگی احساس کردم همه ان رویاهارا ار دست مید...

دکتر والا گفت رژینا جان از تلفن ها بگو ان تهدید هاحتما با مو...

با دلشوره و نگرانی شریر را به خود راه میدهی و دربهای قلبت به...

خیلی نگران شدم یعنی من حق نداشتم لحظه ای احساس خوشبختی و ام...

وقتی هم معلمت هست و هم دوست پسرت امتحانت رو خراب میکنی باهات...

برده عمارت جئون

من ناچار از کنارشان رفتم  تاقت نیاوردم  یک کاغذ برداشتم روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط