***ابریشن نیمه شب***

***ابریشن نیمه شب***



# پارت ۱۶: بازگشت به حصارِ یخ

بعد از آن شبِ طوفانی و فروپاشی در کنار دریاچه، لیها تصمیم گرفته بود. او اجازه نمی‌داد کسی بفهمد که چقدر در برابر جونگ‌کوک آسیب‌پذیر شده است. او دوباره همان لیهایِ قبلی شده بود: مغرور، سرد، و با لایه‌ای ضخیم از بی‌تفاوتی که مثل یک زره دور تا دورش را گرفته بود.

آن‌ها در دفتر جیمز بودند. جونگ‌کوک مشغول بررسی محاسبات و اسناد بود و لیها، با قامتی صاف و نگاهی بی‌روح، در کنار او نشسته بود. او با بی‌حوصلگی به انگشترِ جگری در دستش نگاه کرد؛ انگشتری که یادآور آن لحظاتِ لرزان بود، اما حالا آن را فقط به عنوان یک قطعه جواهر می‌دید. سپس نگاهش را به ساعت مچی‌اش انداخت که با انگشترش ست بود. ساعت نُه شب را نشان می‌داد.

لیها با لحنی که هیچ اثری از آن دخترِ گریانی که در کنار دریاچه بود نداشت، خواست بلند شود. اما جیمز، که متوجهِ سنگینیِ جو شده بود، گفت: «وایسا لیها، عجله نکن. هنوز چندتا سوال باقی مونده.»

لیها با نگاهی پر از کنایه و پررو به جیمز خیره شد و گفت: «نیم ساعته اینجا نشستم و تو هی هیچی نمی‌گی؛ حالا که می‌خوام برم، تازه سوالا تو ذهنت اومدن؟»

جونگ‌کوک، بدون اینکه سرش را از روی اسناد بلند کند، با لحنی مقتدرانه و آرام گفت: «لیها، دارن فیلم می‌گیرن. بشین تا ساعت ده.»

لیها نفسش را با اعصابی مشخص و سنگین بیرون داد؛ صدایی که نشان از تحملِ طاقت‌فرسای او داشت. او با بی‌میلی نشست و رو به جیمز کرد و با لحنی سرد و دستوری گفت: «بگو. سوالاتو بپرس.»

جیمز که می‌خواست کمی یخِ بین آن‌ها را بشکند، با شیطنت پرسید: «خب، یه سوال از شما دوتا... با این همه دعوا و کل‌کل، وقتی به مشکل می‌خورید، کی اول از همه می‌خواد ببخشه؟»

لیها بدون کوچک‌ترین مکث یا تردیدی، با نگاهی که مثل یخ سرد بود، پاسخ داد: «ما با هم دعوا می‌کنیم، ولی ببخشید و معذرت‌خواهی در کلماتِ ما نیست. دعوا می‌کنیم، دوس هم هستیم، ولی هیچ‌وقت نمی‌گیم معذرت می‌خوام.»

پاسخ او آنقدر قاطع و بی‌روح بود که حتی جونگ‌کوک هم برای لحظه‌ای مکث کرد. این لیها بود؛ دختری که یاد گرفته بود حتی با داشتنِ یک انگشترِ گران‌بها، باز هم فاصله‌اش را با دنیا حفظ کند.

چند سوالِ بی‌معنیِ دیگر رد و بدل شد. جونگ‌کوک مدام به ساعت نگاه می‌کرد. او هم متوجه شده بود که لیها دارد با این سردی، سعی می‌کند فاصله‌اش را با او حفظ کند. بالاخره جونگ‌کوک گفت: «خب، خداحافظی کن جیمز، بریم دیگه. خیلی دیر شده.»

لیها بدون اینکه کلمه‌ی خداحافظی را حتی در ذهنش مرور کند، بلافاصله بلند شد. او با گام‌هایی سریع و با همان غرور همیشگی از اتاق خارج شد و مستقیم سوار ماشین شد.

در مسیر بازگشت به خانه، سکوتی سنگین و مرگبار حاکم بود. نه لیها کلمه‌ای گفت و نه جونگ‌کوک سعی کرد چیزی را تغییر دهد. آن‌ها مثل دو غریبه در یک ماشین بودند. به محض رسیدن به خانه، لیها بدون هیچ حرفی و بدون حتی یک نگاه به جونگ‌کوک، مستقیماً به سمت اتاقش رفت و در را بست تا در سیاهیِ خواب، دوباره از آن سنگینیِ واقعیت فرار کند.
دیدگاه ها (۰)

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۷: سایه‌هایِ خونینصبحِ روزِ بعد،...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۸: نقابِ نفوذناپذیرحادثه‌ی اتاق،...

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۱۵: بازتاب در چشمان یاقوتیهنگام...

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۱۴: فروریختن در سکوتتنشِ میان آ...

نام=)سایه مافیا### پارت دهم: رقصِ رصاص و آتشدر میانه‌ی هیاهو...

قلب یخی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط