P
P21🍯
your beautiful writer🎀: چند هفته گذشت و حال لارا روز به روز بهتر شد و جیمین با بهتر شدن حال لارا روز به روز باهاش سردتر شد در حدی که کلا باهاش حرف نمیزد یا اگرم میزد همش دعواش میکرد و سرش داد میزد حتی چند بارم روش دست بلند کرده بود؛اخ دخترک بیچاره با رفتن مادرش پدر مهربونشم از دست داد و الان دیگه تو این دنیا هیچ کسی براش نمونده بود لارا دیگه نمیخندید دیگه مثل قبل میل و اشتهایی به غذا خوردن نداشت و در روز فقط در حد چند کلمه حرف میزد یا حتی اونارو هم نمیگفت کلا تبدیل شده بود به یه روح متحرک که اعمال انسان زنده رو داشت اما از درون با اون فردی که زیر مشت ها خاک خفته فرقی نمیکرد با رقتن مادرش و سرد شدن پدرش باهاش انگاری که روح اونم از تنش پر کشیده بود حالش اصلا خوب نبود روز و شبش با گریه میگذشت دیگه اون ادم سابف نبود اون خنده ها ،اون شیرین زبونی ها دیگه اثری از هیچ کدومشون داخل وجود اون نمونده بود از ته قلبش میخواست یا یه معجزهٔ رخ بده یا اینکه این دنیا رو ترک کنه هیچ چیزی غم انگیز تر از ارزوی مرگ اونم درست یک روز قبل از تولدت نیست اره درسته فردا تولد شیش سالگی لارا کوچولو بود اما دیگه مامانش نبود که براش کیک بگیره و خونه رو تزیین کنه یا حتی پدرش اون عشق و علاقه ی قبلا رو بهش نداشت تا براس هدیای گرون و زیبا بگیره دخترک از همه جا رونده شده بود دیگه کسی نمونده بود براش
🫠اینو بخونید ادامشم حتما مینویسم و میزارم الان حالم خوب نیست نمیتونم🫠
your beautiful writer🎀: چند هفته گذشت و حال لارا روز به روز بهتر شد و جیمین با بهتر شدن حال لارا روز به روز باهاش سردتر شد در حدی که کلا باهاش حرف نمیزد یا اگرم میزد همش دعواش میکرد و سرش داد میزد حتی چند بارم روش دست بلند کرده بود؛اخ دخترک بیچاره با رفتن مادرش پدر مهربونشم از دست داد و الان دیگه تو این دنیا هیچ کسی براش نمونده بود لارا دیگه نمیخندید دیگه مثل قبل میل و اشتهایی به غذا خوردن نداشت و در روز فقط در حد چند کلمه حرف میزد یا حتی اونارو هم نمیگفت کلا تبدیل شده بود به یه روح متحرک که اعمال انسان زنده رو داشت اما از درون با اون فردی که زیر مشت ها خاک خفته فرقی نمیکرد با رقتن مادرش و سرد شدن پدرش باهاش انگاری که روح اونم از تنش پر کشیده بود حالش اصلا خوب نبود روز و شبش با گریه میگذشت دیگه اون ادم سابف نبود اون خنده ها ،اون شیرین زبونی ها دیگه اثری از هیچ کدومشون داخل وجود اون نمونده بود از ته قلبش میخواست یا یه معجزهٔ رخ بده یا اینکه این دنیا رو ترک کنه هیچ چیزی غم انگیز تر از ارزوی مرگ اونم درست یک روز قبل از تولدت نیست اره درسته فردا تولد شیش سالگی لارا کوچولو بود اما دیگه مامانش نبود که براش کیک بگیره و خونه رو تزیین کنه یا حتی پدرش اون عشق و علاقه ی قبلا رو بهش نداشت تا براس هدیای گرون و زیبا بگیره دخترک از همه جا رونده شده بود دیگه کسی نمونده بود براش
🫠اینو بخونید ادامشم حتما مینویسم و میزارم الان حالم خوب نیست نمیتونم🫠
- ۷.۲k
- ۱۳ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط