مثل نسیم آهسته اسمم را صدا می کرد

مثل نسیم آهسته اسمم را صدا می کرد
مردی که با من کوه غم را جابجا می کرد
مردی که از بخت بلندم جان پناهش را
چون آسمانی بر سرم هرشب بنا می کرد
یک برکه می خندید و تر می شد نفس هایش
-قویی که در مرداب چشمانم شنا می کرد-
می آمد و پهنای جانم می درخشید از
گرمای یاقوت لبش، لب را که وا می کرد
سر می نهادم بر ستیغ شانه اش با شرم
یک دامنه آغوش را تا دست و پا می کرد
آن روز جان دادم برایش بی برو برگرد
-آن روز که با گرد و خاکم کیمیا می کرد
من می دویدم مثل آهو برّه ای سویش
او چون پلنگی خسته اما پا به پا می کرد
دیدگاه ها (۶)

دریاچه خونینفصل اول _ پارت22یک ماه گذشته بود.سی روز از روزی ...

#حکایت_قدیمی در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که مرتب با هم ...

هر شب به اقتضای غزل درد میخورم از سفره ای که دلهره گسترده ی ...

رمان دختر شینا ۶

من اینجا ریشه در خاکمتو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی ک...

🍂 دروغ چراهر روز که می دیدمت به هم می ریختمخیال که نهمطمئن ب...

عرفه آمد و من باز مصفا نشدم، حاجی معتکف یوسف زهرا نشدم، همه ...

پارت چهارم پرنسسی از جنس ابر بعد از ماجراجویی در جنگل، قصر پ...

و از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کردو اشک من ترا بدرود خ...

تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد واشک من تو را بد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط