گفت می آیم...

گفت می آیم...
سحر شد و نیامد!
نیامد و نخواهد آمد،

زیرا او هیچ پیمانی نبست
که نشکست...

او هیچگاه نسوخته
تا معنای سوختن را بداند

او هیچ وقت درد نکشیده
تا بداند درد چیست

او هرگز
در انتظار نمانده
تا از تلخی انتظار باخبر باشد.

(احمد شاملو)
دیدگاه ها (۳)

سکسکه ام گرفته بود . . .گفتم مرا بترسان . . . !دستانم را رها...

زن: از کی فهمیدی دوستم داری؟ اصلا تا کی عاشقم می مونی؟مرد: م...

گاهی پیش می‌آیدکه دلت یک اتفاق خوب می‌خواهداتفاقی که از روزم...

تو نیستیاما من برایت چای می ریزمدیروز همنبودی که برایت بلیط ...

GHOST HUNTING CLUB باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۲۳ ✦ بورا چند ثا...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌ونهم | اعترافی که نباید شنیده می‌شدشع...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط