دخترباغبان

#دختر_باغبان 🌱

#پارت_75

ــ همیشه دوست داشتم مامان بابام مثل مامان بابا های دیگه باشن ولی نبودن جز خوش گذرونی خودشون به فکر هیچ چیز نبودن.

+حالا برای چی رفتن خارج؟

ــ معلومه برای اینکه راحت باشن.

+برمیگردن؟

ــ آره

+اون موقع باید عمارت رو بهشون بدی؟

ــ چرا باید بهشون بدم؟

+خب مگه مال اونا نیست؟

ــ نه کاملا مال خودمه.

+آها

ــ خب بهتره بخوابی چون فردا باید زود بریم.

+باشه.

...........

چمدونا آماده بود.
همه توی حیاط وایستاده بودیم که تا پدربزرگ بیاد و بریم که بعد از چند مین اومد.

پدربزرگ:آماده اید؟

همه:آره

پدربزرگ:خب از اونجایی که الکس رانندگی بلد نیست با یونگی می‌ره منم با رونا.

یونگی:نمیشه الکس با رونا بره؟

پدربزرگ:نه.

+سوار ماشین شدیم من عقب و الکس یونگی جلو بودن.
از اول تو ماشین سکوت محکمی بود.
از تو کیفم ایرپادمو درآورم و گذاشتم توی گوشم و بعد گوشیمو باز کردم و فیلم گذاشتم و دیدم.

ادامه دارد..............🌱
دیدگاه ها (۲)

#دختر_باغبان 🌱#پارت_76حدود قسمت یازدهم فیلمم رو داشتم نگاه م...

#دختر_باغبان 🌱#پارت_77+و بعد دستمو محکم گرفت و از پله ها بال...

#دختر_باغبان 🌱#پارت_74پدربزرگ: ا/ت تو مشکلی نداری برای سفر؟+...

#دختر_باغبان 🌱#پارت_73+خب دیگه بیاین بریم داخل.جونگی: باشه ا...

تکپارتی کوکاخرین ستاره🌠💔زمستون بود هوا سرد بود و فقط صدای با...

مادر کوک . سلام عزیزم چقدر خوشگلی همه سلام کردن .یانگی . سلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط