:::پارت دهم:::

:::پارت دهم:::
«سلام، کیم کی‌یونگ هستم.»
«سلام، خوشبختم. پارک جنا هستم.»
«خوشبختم.»
محو لباسم شده بود و تا به پاهای برهنه‌ام رسید، سرش رو بالا آورد و من حظ کردم. به نظر پسر خوبی می‌اومد.
«مامان، نمی‌دونستم مهمون داری.»
«نه پسرم، مهمونمون نیستن، ایشون دخترم هستن که به سرپرستی گرفتمش.»
تعظیم کوتاهی کردم که متقابلاً تعظیم بلندی کرد. به نظر نمیومد مافیا باشه!
همون لحظه به خودم گفتم: «نه که خیلی به تو میاد مافیا باشی!»
چمدونش رو آورد داخل و مامان با دیدن چمدونش به من اشاره کرد و گفت:
«دخترم، میشه اتاق مهمان رو نشونش بدی؟»
«آره مامان، حتماً.»
«ممنونم.»
«خواهش می‌کنم، بفرمایید.»
با هم از پله‌ها بالا رفتیم و من به اتاق بغل اتاق خودم اشاره کردم و گفتم:
«این اتاقتونه.» اشاره به اتاق خودم. «اینجا هم اتاق منه.»
آروم به نرده‌ها نزدیک شدم و به اتاق پایین اشاره کردم:
«اینجا هم اتاق مامانه که به خاطر پادرد نمی‌تونستیم اتاق بالا رو بهش بدیم.»
«خیلی ممنون.»
«اوه، من دیگه میرم. شما استراحت کنید.»
«ببخشید، اممممممم...»
بچه ها اینم از این نتونستم بیشتر اپ کنم... فردا ادامشو اپ میکنممم💋💋
بعدازظهرتون بخیر بچههه هاااا🫐☁️
دیدگاه ها (۰)

:::پارت نهم:::زنگ در زده شد. نایون با سرعت تقریباً زیاد به س...

:::پارت هشتم:::سمت دانشگاه رفتم.اسکیپ به ساعت سهبا ماشین برگ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 2・⁠]⁠ᕗدفتر خاطراتو بغل کردم ...

Part ⁵The name of the story: Madness hall(تالار جنون)احساس م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط