خشکسالی امان مردم را بریده بود، چنانکه دیگر هیچ کاری را ن

خشکسالی امان مردم را بریده بود، چنانکه دیگر هیچ کاری را نمی توانستند انجام دهند.

کشیش همه مردم را برای دعای باران به بیرون شهر دعوت کرد، تا از خدا بخواهند که با بارش باران، آنها را از خشکسالی نجات دهد.

همه مردم در جایی که از پیش تعیین شده بود گرد آمدند و منتظر شروع مراسم دعا شدند. کشیش بر بالای بلندی قرار گرفت و رو به مردم گفت: تا به امروز نمی دانستم چرا ما از گرفتاری و خشکسالی نجات نمی یابیم ولی امروز با دیدن شما متوجه شدم!

چرا که همه ما اینجا جمع شده ایم تا از خدای کائنات بخواهیم بر ما باران نازل کند، ولی در جمع شما فقط همین دختر بچه ای که این جلو نشسته با چتر آمده و این یعنی فقط یکی از ما به دعایی که می کنیم ایمان داریم.
دیدگاه ها (۱)

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه . بطوریک...

اولین روزهایی که در سوئد بودم، یکی از همکارانم هر روز صبح مر...

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهای بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمی...

کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ایی بلندی صعود کند. پس از سال‌ها ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط