فردی چند گردو به بهلول داد و گفت:

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت:
بشکن و بخور و برای من دعا کن ...
بهلول گردوها را شکست و خورد اما دعا نکرد ...
آن مرد گفت: گردوها را می خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم...!
بهلول گفت: مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای، خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است ...

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند!

دیدگاه ها (۶)

زندگیت را با لبخند هایت نگاه کن نه با اشکهایتسالهای عمرت را ...

امروز سالروز شهادت امیرکبیر ميرزا تقي خان فراهانی می باشد ک...

آرزو ميکنم....بعضي از اصوات را نشنوي،بعضي از رنگها را نبيني،...

باخود هر روز عهد می بندم که در تلاش باشم به چشمانم بیاموزم ف...

حمال تبریزی 🌸🌸🌸موضوع داستان : اخلاقیدر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط