دوش از بی مهری آن ماه سیما سوختم

دوش از بی مهری آن ماه سیما سوختم
با کمال تشنه کامی پیش دریا سوختم
آنکه با هجران به امید وصالش ساختم
در کنارش ز آتش شرم و تمنا سوختم
حسرت خورشید دیدار رخش دارم هنوز
گرچه از تاب رخش گاه تماشا سوختم
سوختم اما نبودم شمع سان یکجا مقیم
چون چراغ کاروان هرشب به صد جا سوختم
منکه هرگز ز آتش قهرش دلم جایی نسوخت
با رقیبان گرم صحبت بود و اینجا سوختم
گفت: روزی میشوی فردا ز وصلم کامیاب
سالها در انتظار صبح فردا سوختم
دیدگاه ها (۲)

خدایا...دردقایق پایانی این ماه مارامشمول رحمت بی پایانت قرار...

طالع تیره ام از روز ازل روشن بودفال کولی به کفم خط خطا دید چ...

ما را دل از کشاکش دنیا شکسته استاین کشتی از تلاطم دریا شکسته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط