جایزه اینکه تایی شدم
جایزه اینکه ۵۰ تایی شدم
اولین عشق
پارت۱۸
سر شب :
مربی اردوگاه :خب بچه ها امشب جهت آشنایی همه خوابگاه ها میان پیش هم
آنیا :بکییییییی.روبیییییی(روبی یکی از بچه های مدرسه است که توی ۱۴ سالگی باهاشون آشنا شد)
روبی :نگران نباش آنیا نگاه که کردم کلا ۲ تا خوابگاه از هم فاصله داریم
آنیا با خودش گفت :آه دوست داشتم باهم بیوفتیم
آنیا :من افتادم با آلیس
روبی :بچم خدا بیامرزه چون اگه با اون بیوفتی کله تو میخوره من با اون هم خوابگاهی ام میدونم چقدر بده
بکی :آنیا نظرت چیه بری با آقایی که قراره مراقبت باشه
آنیا :بکی میکشمت
روبی :بکی نه نه خانم آنیا دزموند
آنیام با یه شاخه چوب میوفته دنبال جفتشون🗿😂
وآنیا دوباره هم گم میشه
آنیا :وای دوباره نه که میخوره به یه چیزی
یه اسب بایال های قهوه ای سوخته و بدنی خیلی تمیز و قهوه ای
آنیا :تو….تو خیلی قشنگی
اسبه سرش میاره نزدیکه آنیا و آنیا رو بو میکنه و بهش اشاره میکنه که دنبالش بیاد
توی راه بودن که آنیا کم کم به سمت آتیش میرسه
آنیا :خیلی ممنوم ازت
اسم اسبه جیلائه
جیلا یکم سرشو میاره پایین و آنیا هم سرشو ناز میکنه و جیلا میره و توی ذهنش میگه :خداحافظ دختر کوچولو
آنیا هم میگه :اسمم آنیائه خداحافظ
بعد میره سمت آتیش که کری میاد :حدس میزنم دوباره گم شدی چون دو تا دوستات دنبالتن
آنیا :نه من رفتم یکم توی جنگل قدم بزنم
سر آتیش روبی و بکی دسیسه کردن تا آنیا و دامیان رو کنار هم بنشونن
آنیا :همه جا پره من بد بخت کجابشینم؟
بکی :نمیدونم مثلا اونجا کنار دامیان خوبه نه روبی ؟
روبی :آره آره دیدی؟بد بخت نیستی
آنیا :فهمیدم دسیسه کردید …اخه چرا باید بیوفتم گیر شما دوتا
روبی :حرف نباشه یا باید بشینی زمین یا اونجا ……از نظر من که اونجا بهتره
آنیا میره و با هزاران جمع شدن و مچاله کردن خودش میشینه کنار دامیان که نخود هر آش یعنی آلیس میاد و میگه :پاشد برو ببینم اینجا جای منه
آیا میخواد پاشه بره که دامیان جلوشو میگیره و رو به آلیس میگه :اینجارو که نخریدی
آلیس :دامی جونم چرا همیشه طرف این کله احمقی رو میگیری ؟(با بغض)
که در حرکتی کلا ا میاد و رو به آأیس میگه :آلیس اونجا یه جای خالی کنار آماندا و نیلا هست میتونی بری اونجا بشینی اگه تنها مشکلت جاهستش
آلیسم با عصبانیت میره و میشینه
کری :خب من چون کلا ۱۰ سال باهاتون تفاوت سنی دارم اومدم تا با هم خوش بگذرونیم و داستان های ترسناک و باحال تعریف کنیم
همه به جز آنیا که سرشو انداخته بود پایین و دامیان پوکر فیس گفتن :هورااااااا
دامیان یه نگاه به آنیا کرد و گفت :انقدر بدت میاد کنار میاد کنار من بشینی ؟(جورری که فقط آنیا بشنوه
آنیا هم با همون لحن گفت :نه مشکل از تو نیست ……آخه من تا به حال انقدر به یه پسر نزدیک نبودم
دامیانم یه خنده ریزی میکنه :پس من اولیشم آره ؟
آنیام سرشو تکون میده
بستونه دیگه تا بعده ها خودافظ
اولین عشق
پارت۱۸
سر شب :
مربی اردوگاه :خب بچه ها امشب جهت آشنایی همه خوابگاه ها میان پیش هم
آنیا :بکییییییی.روبیییییی(روبی یکی از بچه های مدرسه است که توی ۱۴ سالگی باهاشون آشنا شد)
روبی :نگران نباش آنیا نگاه که کردم کلا ۲ تا خوابگاه از هم فاصله داریم
آنیا با خودش گفت :آه دوست داشتم باهم بیوفتیم
آنیا :من افتادم با آلیس
روبی :بچم خدا بیامرزه چون اگه با اون بیوفتی کله تو میخوره من با اون هم خوابگاهی ام میدونم چقدر بده
بکی :آنیا نظرت چیه بری با آقایی که قراره مراقبت باشه
آنیا :بکی میکشمت
روبی :بکی نه نه خانم آنیا دزموند
آنیام با یه شاخه چوب میوفته دنبال جفتشون🗿😂
وآنیا دوباره هم گم میشه
آنیا :وای دوباره نه که میخوره به یه چیزی
یه اسب بایال های قهوه ای سوخته و بدنی خیلی تمیز و قهوه ای
آنیا :تو….تو خیلی قشنگی
اسبه سرش میاره نزدیکه آنیا و آنیا رو بو میکنه و بهش اشاره میکنه که دنبالش بیاد
توی راه بودن که آنیا کم کم به سمت آتیش میرسه
آنیا :خیلی ممنوم ازت
اسم اسبه جیلائه
جیلا یکم سرشو میاره پایین و آنیا هم سرشو ناز میکنه و جیلا میره و توی ذهنش میگه :خداحافظ دختر کوچولو
آنیا هم میگه :اسمم آنیائه خداحافظ
بعد میره سمت آتیش که کری میاد :حدس میزنم دوباره گم شدی چون دو تا دوستات دنبالتن
آنیا :نه من رفتم یکم توی جنگل قدم بزنم
سر آتیش روبی و بکی دسیسه کردن تا آنیا و دامیان رو کنار هم بنشونن
آنیا :همه جا پره من بد بخت کجابشینم؟
بکی :نمیدونم مثلا اونجا کنار دامیان خوبه نه روبی ؟
روبی :آره آره دیدی؟بد بخت نیستی
آنیا :فهمیدم دسیسه کردید …اخه چرا باید بیوفتم گیر شما دوتا
روبی :حرف نباشه یا باید بشینی زمین یا اونجا ……از نظر من که اونجا بهتره
آنیا میره و با هزاران جمع شدن و مچاله کردن خودش میشینه کنار دامیان که نخود هر آش یعنی آلیس میاد و میگه :پاشد برو ببینم اینجا جای منه
آیا میخواد پاشه بره که دامیان جلوشو میگیره و رو به آلیس میگه :اینجارو که نخریدی
آلیس :دامی جونم چرا همیشه طرف این کله احمقی رو میگیری ؟(با بغض)
که در حرکتی کلا ا میاد و رو به آأیس میگه :آلیس اونجا یه جای خالی کنار آماندا و نیلا هست میتونی بری اونجا بشینی اگه تنها مشکلت جاهستش
آلیسم با عصبانیت میره و میشینه
کری :خب من چون کلا ۱۰ سال باهاتون تفاوت سنی دارم اومدم تا با هم خوش بگذرونیم و داستان های ترسناک و باحال تعریف کنیم
همه به جز آنیا که سرشو انداخته بود پایین و دامیان پوکر فیس گفتن :هورااااااا
دامیان یه نگاه به آنیا کرد و گفت :انقدر بدت میاد کنار میاد کنار من بشینی ؟(جورری که فقط آنیا بشنوه
آنیا هم با همون لحن گفت :نه مشکل از تو نیست ……آخه من تا به حال انقدر به یه پسر نزدیک نبودم
دامیانم یه خنده ریزی میکنه :پس من اولیشم آره ؟
آنیام سرشو تکون میده
بستونه دیگه تا بعده ها خودافظ
- ۲۲۴
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط