ای مرغ سحر عشق ز "پروانه" نیاموز

ای مرغ سحر عشق ز "پروانه" نیاموز
پروانه چه دارد به جز اندیشه ی جانسوز

او پیله ی خود تافت و از خود به درون شد
با صبر و صبوری به شب از پیله برون شد

آن پیله بشد فرصت پرواز وی، آنگاه
پرواز بکرد از سر شب تا به سحر گاه

او در پی گل بود و ز شوقش به شعف تاخت
تا خواست به گل بوسه زند بال و پرش باخت

او در ره گل بود و به شب شمع فروزان
نوری به رهش داد از آن شعله ی سوزان

آن شعله بزد آتش سوزنده به بالش
"پروانه" پرش سوخت به رویای وصالش

پس مرغ سحر عشق ز "پروانه" نیاموز
کو هیچ ندارد بجز این قصه ی جانسوز
دیدگاه ها (۴)

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

#طرح#جدیدپرواز پروانه را نه جای حسرت استآرزو دارم که دیگر حس...

پریشانم ولی سر بر نمی‌دارم ز کابوسمچهل سال است در یک پیله‌ی ...

سحری بود و دلم مست گل آواز سروشدیده پر اشک و لبم بسته و جانم...

منم سرگشته‌ی حیرانت ای دوست           کنم یک باره جان قربانت...

گر با سحر ها خو کنی بانگ خدا را بشنویدل را اگر گیسو کنی هر ش...

بیا دستی ز دلسوزی به موهایم بکش جانمبیا این خستگی‌ها را بده ...

...آنکه شاعر آفریدم بعد از آن دیوانه کردچشم هایت را شراب و ج...

دوباره دل به صد بهانه،بنالد از غم زمانهدوباره دل کُند هواے ت...

وای باران.... ..... باران.........شیشه ی پنجره را باران شست....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط