برادرخوانده‌ی‌من پارت52:

سر میز شام، جونگ‌هیون خطاب به تهیونگ پرسید:
_با ایتالیاییا تماس گرفتی؟
تهیونگ نگاهشو به پدرخونده‌ش داد:
_بله
جونگ‌هیون نگاهی به همه افراد انداخت. خواستار توضیح بیشتر بود و مثل همیشه از تهیونگ جز جواب سر بالا چیزی نصیبش نمیشد.
_خب.. چی شد؟
تهیونگ از اینکه جونگ‌هیون انقدر وسواس داشت و هر بار کاری رو به کسی میسپرد بار ها آمارشو مو به مو میخواست متنفر بود. چاپستیک‌هاشو روی میز گذاشت و در کمال خونسردی لیوانشو از آب پر کرد.
_مگه به من نسپردینش؟ بذارید کارمو انجام بدم.
جونگ‌کوک نگاه متعجبشو به تهیونگ داد اما با دیدن بیخیالیش ترجیح داد چیزی نگه. جونگ‌هیون اخماشو تو هم کشید:
_من رئیس اون خراب شده‌م تهیونگ!
تهیونگ جرعه‌ای آب نوشید و با چهره‌ای خنثی گفت:
_رئیس بودنتون صرفا به این معنی نیست که از ریز به ریز مسیر کارای من خبر داشته باشید!
جونگ‌هیون که از حرص داشت سکته میکرد و جوابی برای تهیونگ نداشت، چاپستیکاشو روی میز کوبید. تهیونگ بدون اینکه ذره‌ای به عصبانیتش اهمیت بده ادامه داد:
_پس منتظر بمونید تا نتیجه کار رو تحویل بگیرید.
جی‌اون و یوری با ترس به هر دو شون نگاه میکردن و جونگ‌کوک با اینکه کمی متعجب بود، از حرف تهیونگ راضی به نظر میرسید. جونگ‌هیون همیشه همینقدر دیکتاتور بود و تو کارای همه دخالت میکرد. کسی هم حق اعتراض نداشت. شاید تهیونگ میتونست آدمش کنه. جونگ‌هیون چند لحظه‌ای با اخم و چهره‌ای سرخ شده از عصبانیت به پسر گستاخ مقابلش نگاه کرد. تهیونگ با بیخیالی تمام به چشماش خیره بود و همین باعث شد با حرص بیشتری از جاش بلند شه و قدماشو سمت اتاقش بکشه. جی‌اون نگاه تاسف باری به تهیونگ انداخت و اونم به دنبال شوهرش از سر میز بلند شد. قطعا اگه جونگ‌کوک اونجا حضور نداشت کلی نصیحتش میکرد که سیاست مدار باشه. یوری با ترس اتفاقات رو تماشا کرده بود و ناراحت از شکست خوردن نقشه‌ش برای خوشحال کردن پدرش، بلند شد و با قدم‌های تند به سمت اتاقش رفت. آخرین ری‌اکشن متعلق به جونگ‌کوک بود که نگاه پر تحسینشو به تهیونگ داد و لبخند زد. تهیونگ متقابلا لبخندی دندون‌نما نصیبش کرد.
_تو از زیر سوال رفتن پدرت ناراحت نشدی؟
جونگ‌کوک آروم خندید و در حالی که با اشتها مشغول خوردن میشد جواب داد:
_خودت میدونی پدرم با همین سختگیریاش چقدر بهم آسیب زده
مکثی کرد و در حالی که به چشمای تهیونگی که رو به روش نشسته بود نگاه میکرد ادامه داد:
_هیچوقت هیچکس حق نداشت چیزی بهش بگه. اتفاقا خوشحالم هستم!
دیدگاه ها (۶)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط