🦢 پارت نوزدهم | محافظ

🦢 پارت نوزدهم | محافظ

جنگکوک هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بود.

عکس لیانا.

همان مهدکودک.

همان روز.

یعنی کسی ساعت‌ها او را زیر نظر گرفته بود.

لیانا که تغییر حالتش را دید، پرسید:

— چی شده؟

جنگکوک گوشی را خاموش کرد.

— هیچی.

— دوباره داری چیزی رو ازم پنهان می‌کنی؟

— نه.

— پس گوشیتو نشونم بده.

جنگکوک مکث کرد.

— لازم نیست.

لیانا اخم کرد.

— پس معلومه یه چیزی هست.

جنگکوک آرام گفت:

— فقط یه تهدیده.

لیانا رنگش پرید.

— تهدید؟

— نترس.

— چطوری نترسم وقتی دارن از من عکس می‌گیرن؟

جنگکوک چند قدم نزدیک شد.

— چون من نمی‌ذارم اتفاقی برات بیفته.

لیانا با ناراحتی گفت:

— تو نمی‌تونی همیشه کنارم باشی.

جنگکوک بدون مکث جواب داد:

— می‌تونم.

لیانا نگاهش کرد.

— چرا؟

جنگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

— چون از امروز، خودم محافظت ازت رو به عهده می‌گیرم.

---

روز بعد، وقتی لیانا وارد مهدکودک شد، مردی را دید که جلوی در ساختمان ایستاده بود.

مرد به محض دیدنش لبخند زد.

لیانا قدمش را کند کرد.

اما قبل از اینکه چیزی بگوید، یک ماشین مشکی کنار خیابان توقف کرد.

جنگکوک پیاده شد.

نگاهش مستقیم روی مرد بود.

— اینجا چی کار می‌کنی؟

مرد دست‌هایش را بالا برد.

— فقط منتظر یکی بودم.

جنگکوک جلو رفت.

— پس منتظر بمون، اما از اینجا دور شو.

مرد لبخند زد.

— هنوز هم همون‌قدر عصبانی هستی، جئون.

جنگکوک مکث کرد.

آن مرد را می‌شناخت.

خیلی خوب هم می‌شناخت.

— تو...

مرد خندید.

— فکر کردی گذشته‌ات رو پشت سر گذاشتی؟

لیانا با تعجب به جنگکوک نگاه کرد.

— شما همدیگه رو می‌شناسید؟

جنگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:

— لیانا، برو داخل.

— ولی—

— گفتم برو داخل.

لحنش آن‌قدر جدی بود که لیانا مجبور شد برگردد.

---

مرد بعد از رفتن لیانا آرام گفت:

— دختره برای تو مهم شده.

جنگکوک نگاه تندی به او انداخت.

— اسمش رو دیگه نیار.

— پس درست حدس زدم.

جنگکوک یک قدم جلو رفت.

— اگه بهش نزدیک بشی، خودت می‌دونی چه اتفاقی می‌افته.

مرد لبخند زد.

— این تهدید نیست؟

— نه.

جنگکوک آرام گفت:

— این یه وعده‌ست.

مرد خندید و سوار ماشینش شد.

وقتی رفت، جنگکوک چند لحظه به خیابان خیره ماند.

او می‌دانست این تازه شروع ماجراست.

چون مردی که امروز آمده بود...

یکی از دشمنان قدیمی خانواده بود. 🦢

پآیآن پآرت نوزدهم...📝⃢💍
دیدگاه ها (۳)

🦢 پارت بیستم | گذشته‌ی جنگکوکلیانا تمام روز به اتفاق صبح فکر...

🦢 پارت بیست‌ویکم | یک شب خطرناکجنگکوک هنوز کاغذ را در دستش م...

خشگلمون فالوشههه¿¡@selin98

🦢 پارت هجدهم | خط قرمزصبح، لیانا وقتی وارد آشپزخانه شد، جنگک...

🦢 پارت یازدهم | مهمان ناخواندهصبح روز بعد، لیانا با عجله از ...

🦢 پارت هفتم | مرد غریبهظهر، زنگ آخر مهدکودک خورد.بچه‌ها یکی‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط