مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود

مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد، در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود،
با خود گفت:
کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد:
اگر لطفی به من بکنی هر قدر ماهی بخواهی به تو می دهم.

این قلاب را نگه دار تا من به شهر بروم و به کارم برسم.
مرد جوان با خوشحالی این پیشنهاد را پذیرفت.
در حالیکه قلاب مرد را نگه داشته بود،
ماهی ها مرتب طعمه را گاز می زدند و یکی پس از دیگری به دام می افتادند.
🌱 @kettab
طولی نکشید که مرد از این کار خوشش آمد و خندان شد.
مرد مسن تر وقتی برگشت، گفت:
همه ی ماهی ها را بردار و برو اما
می خواهم نصیحتی به تو بکنم.

دفعه بعد که محتاج بودی وقت خود را با خیال‌بافی تلف نکن!قلاب خودت را بنداز
تا زندگی ات تغییر کند، زیرا هرگز آرزوی ماهی داشتن،تور ما را پر از ماهی نمی کند.
دیدگاه ها (۴)

مارماهی برقی یکی از شگفت‌انگیزترین حیوانات حیات‌وحش در رودخا...

این ۵ کار را نکن:۱. هیچ‌وقت دربارهٔ رویاها و آرزوهایت با کسی...

این ویدیو یکی از رضایت‌بخش‌ترین و کاربردی‌ترین ترفندهایِ خان...

پیر و استاد ربانی ما کربلایی احمد تهرانی (رحمه الله علیه)میف...

من تعجبم این مردک یهودی آنوسی چطور اینهمه مانور داده

قایقی خواهم ساخت ..

p12تهیونگ دوباره پرونده را باز کرد.نامی که گوشه‌ی آخرین صفحه...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط