PR

#P𝗔R𝗧 : 81
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
ــ خب اینم از این

سوار ماشین شد ، ماشین رو روشن کرد و بلاخره بعد از کلی تقلا، موتور با غرشی وحشتناک جون گرفت سویچ رو توی جیبش چپوند و پیاده شد یهو جیغ لارا مثل خنجر تیز به گوشش خورد جیغی که استخوناش رو لرزوند
با قلبی که تو سینه‌ش می‌کوبید ، دوید سمت کلبه و در رو با خشونت باز کرد.

کوک خودش رو لعـنت فرستاد کنارش نشست و اروم دستشو روی موهاش کشید لارا دست هاش رو برداشت با دیدن جونگکوک محکم پریـد توی بغـلش،
جوری بغـلش کرده بود
و هیچ جوره از بغـلش بیرون نمیومد..


لارا روی زمین ولو شده بود، دستاش رو محکم به گوش‌هاش فشار داده بود، صورتش سفید مثل گچ و چشمای گشادش پر از وحشت

+لطفا..باهاش کاری نداشته باش لعـنتی اون هیچ اشتباهی نکرده

جونگکوک زانو زد کنارش و آروم دستش رو روی موهاش کشید
لارا دستاش رو از روی گوشش برداشت
کوک رو دید و مثل گرگ گرسنه پرید تو بـغـلش چنان محکم که انگار روحش داره از تنش جدا می‌شه ، و هیچ جوره ول نمی‌کرد.

چند دقیقه بعد جونگکوک اونو از بغـلش جدا کرد و گفت:چیشد؟باز اونو دیدی؟

+سنا..مین سنا
اون همش توی تنهاییم میاد جلوی چشمم
با قیافه ای ترسناک...اون مرده ولی من دیروز دیدمش...قسم میخورم خودش بود

+باورت میکنم...بیا قبل از اینکه اتفاق بدتری نیوفتاده از این جنگل نفرین شده بریم

لارا با ترس و تعجب پرسید:جنگل نفرین شده؟اینجا؟

جونگکوک جواب داد:اهوم...قتل های زیادی اینجا اتفاق افتاده
نمیخوام بترسونمت ولی همین الانش هم تو خطریم

لارا با ترس به جونگکوک نگاه کرد جونگکوک دستش رو گرفت و بلندش کرد وسایلشون رو جمع کردن و سوار ماشین شدن..

هنوز از لبه‌ی جنگل بیرون نزده بودن که «شالاپ!»
چیزی سنگین و لغزنده به شیشه‌ی جلو خورد
شیشه کلا سفید شد
مثل نفس یه هیولای یخی
پاک‌کن با جیغ فلزی مواد سفید و چسبناک انگار مخاط مرده رو کنار زد
هر دو خشکشون زده بود ، هیچ حرفی نزدن کوک گاز داد ، اما ماشین با تکون وحشتناکی وایستاد. چند بار سعی کرد، فایده نداشت.

لارا و جونگکوک هردو متوجه موقیت شده بودن برای همین هیچ حرفی نزدن یا واکنشی نشون ندادن جونگکوک شروع کرد به رانندگی ولی باز کمی بعد ماشین وایستاد..چندبار سعی کرد روشنش کنه اما نشد

ــ اینجا بمون ببینم مشکلش چیه

لارا با نگرانی دستش رو گذاشت روی دست های کوک و گفت:لطفا مواضب خودت باش

ــ زود برمیگردم

جونگکوک از ماشین پیاده شد،
به اطراف نگاه کرد و زیر لب گفت:لـعـنتی..اوضاع از چیزی که فکرمیکردم خراب تره
هوفف جونگ اوک معلوم هست چه غلـطی میکنی

کلافه به سمت تایر ماشین رفت..هر چهار تا پنچر، تیکه‌های لاستیک پاره‌پاره مثل گوشت جویده‌ شده بود
با ترس اینکه برای لارا اتفاقی بیوفته سریع وارد ماشین شد و گفت:فورا باید از اینجا بریم

لارا پرسید:ماشین درست شد؟

ــ نه..تایراش همه پنچر شدن
باید پیاده بریم

جونگکوک از ماشین پیاده شد..
در ماشین رو برای لارا باز کرد و لارا از ماشین پیاده شد

ــ راهمو زیاد طولانی نیست..سریع تر باید بریم

+حدث میزنم کار جکه...دوباره سرو کلش پیدا شده

ــ چی؟

+همون حروم*زاده ای که پدر مادرم رو سلاخی کرد..
داداشم..دوستا-

صدای زوزه گرگ ها بلند شد نه یکی ، ده‌ها تا ، نزدیک ، گرسنه...
کوک دستش رو چنگ زد و کشوندش تو تاریکی ، دویدن...

دوساعت گذشت اما هنوز توی راه بودن..هردو خسته و تشنه
لارا بی حال روی زمین افتاد نفس زنان گفت:فکرکنم این جنگل پایانی نداشته باشه..!

ــ میخوای تسلیم بشیم؟

+دوساعته فقط داریم مثل اسب میدویم..
ولی هیچ خبری از خونه یا چیزی نیست فقط درخت
این دیگه چه کوفتیه پاهام درد میکنه دیگه نمیتونم

جونگکوک کنارش نشست به فضای مه الود جنگل نگاهی انداخت..
چیز زیادی دیده نمیشد..
دستی به موهاش کشیدو با خودش گفت:هیچ معلوم هست چه غلـطی میکنی
این دختره بیچاره رو دنبال خودت کشوندی اینجا که چی

لارا چشم هاش رو از درد بست،
چند دقیقه گذشت که حرفی بینشون ردو بدل نشد
لارا بلند شد و گفت:الان چه گِلی تو سرمون بریزیم

ــ باید تا قبل طلوع خوردشید یه جهنمی واسه موندن پیداکنیم وگرنه شام گرگا میشیم

+خب بلند شو چرا مثل جن زده ها نشستی اونجا

جونگکوک بلند شد،
لارا اخمی نثارش کرد...
به طرف روبه روشون قدم برداشتن...
مه همه جارو گرفته بود هرچی بیشتر میرفتن بیشتر گیچ میشدن و پیدا کردن راه برگشت واسشون سخت تر میشد

لارا توی راه هی زیر لـب غر میزد جونگکوک هم به غرغراش گوش میداد
بعد اون بحث دست تو دست هم با امید قدم برمیداشتن

جونگکوک نگاه کوتاهی به لارا انداخت و پرسید:پشیمونی؟
دیدگاه ها (۳)

#P𝗔R𝗧 : ۸۰#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 79#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 77#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 70#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط