سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ قسمت ۱۱
سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ قسمت ۱۱
صدای بسته شدن در، مانند انفجار در فضای خالی ساختمان پیچید. دامیان بلافاصله به سمت در دوید و با تمام توانش آن را هل داد، اما در نه تنها حرکت نکرد، بلکه انگار بخشی از خودِ دیوار شده بود.
آنیا در حالی که لرزش شدیدی را در مغزش حس میکرد، در مرکز سالن ایستاده بود.
«دامیان، بیهوده تلاش نکن! این در فقط از آهن نیست، از یک نوع انرژی ممنوعه ساخته شده که راه برگشتی ندارد.»
در آن لحظه، دامیان متوجه شد که نور چراغقوهاش در میان غبار سنگین اتاق، به شکلی غیرعادی تغییر رنگ میدهد؛ نور سفید به رنگ سرخِ تیره متمایل شده بود.
در سکوتِ سنگینِ ساختمان، صدای قدمهای بسیار آرامی شنیده شد؛ اما صدا از زمین نمیآمد، بلکه انگار از خودِ دیوارها ساطع میشد.
ناگهان، در مقابل آنها، آن موجود بیچهره دوباره ظاهر شد. اما این بار، او تنها نبود. سه سایه دیگر با همان هیبت، دور تا دور آنها را محاصره کردند.
اینها دیگر فقط موجوداتی بودند که در خواب ظاهر میشدند؛ آنها اینجا بودند، ملموس و مرگبار. دامیان کلتش را نشانه رفت، اما آنیا دست او را گرفت.
«اگر شلیک کنی، فقط هدف خودت را میزنی، دامیان. آنها جسم ندارند، آنها از ترس ما تغذیه میکنند.»
در میان این محاصره، آنیا متوجه شد که سایهها به سمت یک میز کار قدیمی در مرکز سالن در حال حرکت هستند.
روی آن میز، یک دستگاه مکانیکی عجیب با چرخدندههای برنجی قرار داشت که با سرعت در حال چرخش بود، بدون اینکه هیچ منبع انرژی مشخصی داشته باشد.
دامیان با دقت مشاهده کرد که چرخدندهها، کلماتی را با برخورد به هم ایجاد میکنند.
آنیا با تمرکز ذهنی بالا، سعی کرد لرزشهای دستگاه را ترجمه کند.
کلمات در ذهنش نقش بستند:
«فقط زمانی که خونِ سایه با نورِ حقیقت برخورد کند، قفل باز میشود.»
آنیا فهمید که منظور از «خونِ سایه»، همان انرژی سیاه و تاریکی است که این موجودات از خود ساطع میکنند. او به دامیان نگاه کرد و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
آنیا قدم به قدم
به سمت یکی از موجودات بیچهره رفت. دامیان با نگرانی ایستاده بود، اما میدانست که این تنها راه است. آنیا تمام تمرکز ذهنی خود را جمع کرد و به جای دفاع، شروع به «کشیدن» انرژی تاریک از سمت موجود کرد.
او داشت حقیقت را با تاریکی پیوند میزد. لرزش شدیدی در اتاق پیچید و سایهها با فریادی بیصدا شروع به فروپاشی کردند.
با برخورد انرژی سیاه آنیا به دستگاه مکانیکی، چرخدندهها با صدای مهیجی متوقف شدند و ناگهان، دیوارهی پشتِ میز کار، مانند یک پازل در حال باز شدن، به عقب رفت. پشت آن دیوار، نه یک اتاق، بلکه یک راهروی باریک و پر از نور آبیِ سرد پدیدار شد.
دامیان با احتیاط به سمت آنجا رفت و آنیا را دنبال کرد. آنها متوجه شدند که این راهرو مستقیماً به زیرزمینهای مخفی شهر میرود؛
جایی که تمام رازهای «انجمن چشم بسته» در آنجا دفن شده است. اما در انتهای راهرو، سایهای بسیار بزرگتر و قدرتمندتر از تمام آنچه تا به حال دیده بودند، منتظر آنها بود...
صدای بسته شدن در، مانند انفجار در فضای خالی ساختمان پیچید. دامیان بلافاصله به سمت در دوید و با تمام توانش آن را هل داد، اما در نه تنها حرکت نکرد، بلکه انگار بخشی از خودِ دیوار شده بود.
آنیا در حالی که لرزش شدیدی را در مغزش حس میکرد، در مرکز سالن ایستاده بود.
«دامیان، بیهوده تلاش نکن! این در فقط از آهن نیست، از یک نوع انرژی ممنوعه ساخته شده که راه برگشتی ندارد.»
در آن لحظه، دامیان متوجه شد که نور چراغقوهاش در میان غبار سنگین اتاق، به شکلی غیرعادی تغییر رنگ میدهد؛ نور سفید به رنگ سرخِ تیره متمایل شده بود.
در سکوتِ سنگینِ ساختمان، صدای قدمهای بسیار آرامی شنیده شد؛ اما صدا از زمین نمیآمد، بلکه انگار از خودِ دیوارها ساطع میشد.
ناگهان، در مقابل آنها، آن موجود بیچهره دوباره ظاهر شد. اما این بار، او تنها نبود. سه سایه دیگر با همان هیبت، دور تا دور آنها را محاصره کردند.
اینها دیگر فقط موجوداتی بودند که در خواب ظاهر میشدند؛ آنها اینجا بودند، ملموس و مرگبار. دامیان کلتش را نشانه رفت، اما آنیا دست او را گرفت.
«اگر شلیک کنی، فقط هدف خودت را میزنی، دامیان. آنها جسم ندارند، آنها از ترس ما تغذیه میکنند.»
در میان این محاصره، آنیا متوجه شد که سایهها به سمت یک میز کار قدیمی در مرکز سالن در حال حرکت هستند.
روی آن میز، یک دستگاه مکانیکی عجیب با چرخدندههای برنجی قرار داشت که با سرعت در حال چرخش بود، بدون اینکه هیچ منبع انرژی مشخصی داشته باشد.
دامیان با دقت مشاهده کرد که چرخدندهها، کلماتی را با برخورد به هم ایجاد میکنند.
آنیا با تمرکز ذهنی بالا، سعی کرد لرزشهای دستگاه را ترجمه کند.
کلمات در ذهنش نقش بستند:
«فقط زمانی که خونِ سایه با نورِ حقیقت برخورد کند، قفل باز میشود.»
آنیا فهمید که منظور از «خونِ سایه»، همان انرژی سیاه و تاریکی است که این موجودات از خود ساطع میکنند. او به دامیان نگاه کرد و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
آنیا قدم به قدم
به سمت یکی از موجودات بیچهره رفت. دامیان با نگرانی ایستاده بود، اما میدانست که این تنها راه است. آنیا تمام تمرکز ذهنی خود را جمع کرد و به جای دفاع، شروع به «کشیدن» انرژی تاریک از سمت موجود کرد.
او داشت حقیقت را با تاریکی پیوند میزد. لرزش شدیدی در اتاق پیچید و سایهها با فریادی بیصدا شروع به فروپاشی کردند.
با برخورد انرژی سیاه آنیا به دستگاه مکانیکی، چرخدندهها با صدای مهیجی متوقف شدند و ناگهان، دیوارهی پشتِ میز کار، مانند یک پازل در حال باز شدن، به عقب رفت. پشت آن دیوار، نه یک اتاق، بلکه یک راهروی باریک و پر از نور آبیِ سرد پدیدار شد.
دامیان با احتیاط به سمت آنجا رفت و آنیا را دنبال کرد. آنها متوجه شدند که این راهرو مستقیماً به زیرزمینهای مخفی شهر میرود؛
جایی که تمام رازهای «انجمن چشم بسته» در آنجا دفن شده است. اما در انتهای راهرو، سایهای بسیار بزرگتر و قدرتمندتر از تمام آنچه تا به حال دیده بودند، منتظر آنها بود...
- ۸۱
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط