پارت
♡پارت۸♡
#عمارت_بونتن_با_حضور_دو_سانو_ی_اعظم
••••••••••••••••♤♧◇♧♡•••••••••••••••
*میکا یکمی آروم تر میشه*
میکا : آریگاتو کوکو...(آریگاتو=ممنون)
*یکدفعه صدای سوناکو قطع شد...نه گریه ای میکرد،و نه هق هق...قلب میکا فرو ریخت*
میکا: سوناکو!
مایکی: هیسس،خوابیده...
*ایزانا خواست سوناکو رو از مایکی بگیره اما سوناکو نه تنها از آغوش مایکی بیرون نیومد بلکه محکم تر و بیشتر به مایکی چسبید،مایکی هم سوناکو رو بیشتر بغل کرد و سوناکو رو کامل توی آغوشش کشید*
موچی: چی داره میگه؟
واکاسا: کی چی داره میگه؟
موچی: سوناکو چان رو میگم
تاکهومی: اون خوابه اسکل
کاکوچو: درسته سوناکو چان توی خواب حرف نمیزنه
موچی: ولی انگار داره حرف میزنه لباش دارن تکون میخورن
*همه توجهشون به سوناکو جلب شد*
*سانزو رفت جلو و گوششو نزدیک تر برد تا بشنوه،اما با چیزی که شنید خیلی سریع بلند شد و چند قدم عقب رفت*
همه همزمان: چی گفت؟
سانزو: میگه «من هر کی بابامو ازم بگیره یا سعی کنه منو از بابا مانجیروم جدا کنه میکشم...حاضرم بخاطر بابا مانجیروم قاتل تمام مردم جهان بشم...»
*همه دلشون ریخت...همه جز مایکی و میکا و ایزانا و کوکو عرق کرده بودن از ترس چون میدونستن سوناکو کاری رو که بگه انجام میده*
ریندو: سوناکو که خواب بود مگه نه؟ *با صدای لرزون*
ریندو : سوناکو که خواب بود مگه نه؟ *با صدای لرزون*
مایکی : آره ولی اینکه جدی گفته یا نه وقتی بیدار بشه معلوم میشه
*مایکی سوناکو رو پرنسسی بغل میکنه و میبره میزارتش روی تخت تو اتاقش و بعد از اتاق میاد بیرون . همه درحال گفت و گو بودن که یک ساعت میگذره و سوناکو بیدار میشه . سوناکو میاد بیرون و میره سمت بقیه*
سوناکو : چی ... *خمیازه* .. شده ؟
ایزانا : تو خوابت برد ، مایکی هم گذاشتت رو تخت تا بخوابی
ران : چیزی یادت میاد ؟
ریندو : از حرفایی که زدی ؟
*ران آرنجش رو میزنه به بازوی ریندو*
سوناکو : مثلا چی ؟ *خمیازه* تنها چیزی که یادمه اینه که داشتم به خاطر اینکه قراره از بابا مانجی جدا بشم گریه میکردم
ریندو : یعنی چیز دیگه ای یادت نیست ؟
سوناکو : مثلا چی ؟
ریندو : مثلا ... اگه اتفاقا یک حرفی در حالت خواب و بیداری زده باشی
*ران دوباره با آرنجش به بازوی ریندو زد*
ریندو : هی !
ران : *چشم غره که یعنی خفه شو*
سوناکو : نه چیزی یادم نیست ...
*موچی ، واکاسا ، موچی ، کاکوچو و تاکئومی شروع کردن به پچ پچ کردن*
ایزانا : همه خفه
ران : پس ... هنوز میخوای با ما ازدواج کنی ؟
سوناکو : خب ...
••••••••••••••••♤♧◇♧♡•••••••••••••••
برید حالشو ببرید دیگه_
#عمارت_بونتن_با_حضور_دو_سانو_ی_اعظم
••••••••••••••••♤♧◇♧♡•••••••••••••••
*میکا یکمی آروم تر میشه*
میکا : آریگاتو کوکو...(آریگاتو=ممنون)
*یکدفعه صدای سوناکو قطع شد...نه گریه ای میکرد،و نه هق هق...قلب میکا فرو ریخت*
میکا: سوناکو!
مایکی: هیسس،خوابیده...
*ایزانا خواست سوناکو رو از مایکی بگیره اما سوناکو نه تنها از آغوش مایکی بیرون نیومد بلکه محکم تر و بیشتر به مایکی چسبید،مایکی هم سوناکو رو بیشتر بغل کرد و سوناکو رو کامل توی آغوشش کشید*
موچی: چی داره میگه؟
واکاسا: کی چی داره میگه؟
موچی: سوناکو چان رو میگم
تاکهومی: اون خوابه اسکل
کاکوچو: درسته سوناکو چان توی خواب حرف نمیزنه
موچی: ولی انگار داره حرف میزنه لباش دارن تکون میخورن
*همه توجهشون به سوناکو جلب شد*
*سانزو رفت جلو و گوششو نزدیک تر برد تا بشنوه،اما با چیزی که شنید خیلی سریع بلند شد و چند قدم عقب رفت*
همه همزمان: چی گفت؟
سانزو: میگه «من هر کی بابامو ازم بگیره یا سعی کنه منو از بابا مانجیروم جدا کنه میکشم...حاضرم بخاطر بابا مانجیروم قاتل تمام مردم جهان بشم...»
*همه دلشون ریخت...همه جز مایکی و میکا و ایزانا و کوکو عرق کرده بودن از ترس چون میدونستن سوناکو کاری رو که بگه انجام میده*
ریندو: سوناکو که خواب بود مگه نه؟ *با صدای لرزون*
ریندو : سوناکو که خواب بود مگه نه؟ *با صدای لرزون*
مایکی : آره ولی اینکه جدی گفته یا نه وقتی بیدار بشه معلوم میشه
*مایکی سوناکو رو پرنسسی بغل میکنه و میبره میزارتش روی تخت تو اتاقش و بعد از اتاق میاد بیرون . همه درحال گفت و گو بودن که یک ساعت میگذره و سوناکو بیدار میشه . سوناکو میاد بیرون و میره سمت بقیه*
سوناکو : چی ... *خمیازه* .. شده ؟
ایزانا : تو خوابت برد ، مایکی هم گذاشتت رو تخت تا بخوابی
ران : چیزی یادت میاد ؟
ریندو : از حرفایی که زدی ؟
*ران آرنجش رو میزنه به بازوی ریندو*
سوناکو : مثلا چی ؟ *خمیازه* تنها چیزی که یادمه اینه که داشتم به خاطر اینکه قراره از بابا مانجی جدا بشم گریه میکردم
ریندو : یعنی چیز دیگه ای یادت نیست ؟
سوناکو : مثلا چی ؟
ریندو : مثلا ... اگه اتفاقا یک حرفی در حالت خواب و بیداری زده باشی
*ران دوباره با آرنجش به بازوی ریندو زد*
ریندو : هی !
ران : *چشم غره که یعنی خفه شو*
سوناکو : نه چیزی یادم نیست ...
*موچی ، واکاسا ، موچی ، کاکوچو و تاکئومی شروع کردن به پچ پچ کردن*
ایزانا : همه خفه
ران : پس ... هنوز میخوای با ما ازدواج کنی ؟
سوناکو : خب ...
••••••••••••••••♤♧◇♧♡•••••••••••••••
برید حالشو ببرید دیگه_
- ۶.۵k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط