عشقدرنزدیکیقصر
#عشق_در_نزدیکی_قصر
#part_2
#Jeon_victor
#jeon_rina
««پژواکِ درد در نامهای از اگاتا»»
**۱۹ مارس ۱۸۷۷، باغِ زمستانیِ عمارتِ ایوانف، سَن پترزبورگ**
هوایِ گلخانهیِ عمارتِ ایوانف، آکنده از عطرِ گلهایِ وحشی و شمشادهایِ تراشخورده بود؛ عطری که اما، توانِ تسکینِ آشفتگیِ درونیِ اگاتا را نداشت. برگِ نامهیِ تهیونگ در دستش میلرزید؛ نامهای که چون تیغی بر دلش نشسته بود. چشمهایِ طوسیاش، که همیشه برقِ هوش و اصالت در آنها موج میزد، اینک از قطراتِ اشک خیس بودند. صدایِ قلمِ او، صدایِ مهر، صدایِ عشق… اما اکنون، پژواکی از دردی گنگ و ناخواسته.
با دستانی که هنوز لرزشِ نامهیِ تهیونگ را داشت، قلم را برداشت و جوهرِ آبیِ تیره را به نوکِ آن آغشته کرد. این بار، کلمات به سادگیِ گذشته جاری نمیشدند؛ هر حرف، بارِ سنگینی از اندوه و مقاومت را بر دوش میکشید.
*“قلبِ من، شاهزادهیِ رویاهایِ من، تهیونگ! نامهیِ تو، هم مرهم بود و هم نمک بر زخمی که گمان میکردم هرگز سر باز نخواهد کرد. صدایِ قلمت، لالاییِ شبهایِ من است و عطرِ نامههایت، عطرِ تمامِ روزهایِ خوشِ گذشته. اما اکنون، این کلمات… این “ازدواجِ اجباری”… چگونه میتوانم تاب بیاورم؟ چگونه میتوانم در آرزویِ دیدارت بمیرم، در حالی که میدانم دستانِ تو، روزی پرنسسِ دیگری را در بر خواهد گرفت؟*
*میگویی قلبِ تو تنها برایِ من خواهد تپید؛ اما مگر دلِ انسان، خصوصاً دلِ شاهزادهای چون تو، اسیرِ روزگار نمیشود؟ مگر اجبارِ زمانه، بر عشقِ راستین غلبه نمیکند؟ من از تو، تنها همین را میخواستم؛ آن عشقِ ناب، آن پیوندی که از جنسِ قلبها باشد، نه از جنسِ قراردادها و سیاست. اما گویی سرنوشت، بازیِ دیگری در سر دارد. بازیای که من، در آن تنها تماشاگرِ دردی خواهم بود که بر جانِ عزیزترینِ کسانم مینشیند.*
*من نیز چون تو، در جنگلها قدم میزنم و خاطراتِ با تو بودن را مرور میکنم. هر شاخهیِ درختی که لمس میکنم، یادآورِ لمسِ دستانِ توست. اما این خاطرات، اکنون چون خنجری بر دلِ دردمندم فرو میروند. چگونه میتوانم به خوشبختیِ تو بیندیشم، در حالی که میدانم خوشبختیِ تو، با دوریِ من گره خورده است؟*
*ای کاش زمان به عقب برمیگشت؛ کاش این دورانِ پر شکوهِ سلطنتی، آغازِ پایانِ عشقِ ما نبود. اما از من نخواه که تماشاگرِ عشقِ تو با دیگری باشم. این درد، حتی از مرگ نیز جانکاهتر است.*
*در انتظارِ همان عشقی که گفتی پایدار خواهد ماند، اما با قلبی شکسته،
اگاتا."*
کاغذ را با دستانی لرزان تا کرد. اشکهایش دیگر پنهان نبودند. در میانِ عطرِ گلها و زمزمهیِ باد، تنها صدایِ شکستنِ قلبی بود که در عمقِ وجودش میپیچید.
نامه رو با امضایی تموم از و زیرش نوشت
«از طرف اگاتا ایوانف... میلیشکای تو»
(بچه ها میلیشکا کلمه ای روسی هست، همون معنی عزیزم، قلبم، عروسکم رو میده، اینجا که نوشتم از طرف میلیشکای تو یعنی عزیرت، عروسکت)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لایک: 80
کامنت: 60
بازنشر: 20
#part_2
#Jeon_victor
#jeon_rina
««پژواکِ درد در نامهای از اگاتا»»
**۱۹ مارس ۱۸۷۷، باغِ زمستانیِ عمارتِ ایوانف، سَن پترزبورگ**
هوایِ گلخانهیِ عمارتِ ایوانف، آکنده از عطرِ گلهایِ وحشی و شمشادهایِ تراشخورده بود؛ عطری که اما، توانِ تسکینِ آشفتگیِ درونیِ اگاتا را نداشت. برگِ نامهیِ تهیونگ در دستش میلرزید؛ نامهای که چون تیغی بر دلش نشسته بود. چشمهایِ طوسیاش، که همیشه برقِ هوش و اصالت در آنها موج میزد، اینک از قطراتِ اشک خیس بودند. صدایِ قلمِ او، صدایِ مهر، صدایِ عشق… اما اکنون، پژواکی از دردی گنگ و ناخواسته.
با دستانی که هنوز لرزشِ نامهیِ تهیونگ را داشت، قلم را برداشت و جوهرِ آبیِ تیره را به نوکِ آن آغشته کرد. این بار، کلمات به سادگیِ گذشته جاری نمیشدند؛ هر حرف، بارِ سنگینی از اندوه و مقاومت را بر دوش میکشید.
*“قلبِ من، شاهزادهیِ رویاهایِ من، تهیونگ! نامهیِ تو، هم مرهم بود و هم نمک بر زخمی که گمان میکردم هرگز سر باز نخواهد کرد. صدایِ قلمت، لالاییِ شبهایِ من است و عطرِ نامههایت، عطرِ تمامِ روزهایِ خوشِ گذشته. اما اکنون، این کلمات… این “ازدواجِ اجباری”… چگونه میتوانم تاب بیاورم؟ چگونه میتوانم در آرزویِ دیدارت بمیرم، در حالی که میدانم دستانِ تو، روزی پرنسسِ دیگری را در بر خواهد گرفت؟*
*میگویی قلبِ تو تنها برایِ من خواهد تپید؛ اما مگر دلِ انسان، خصوصاً دلِ شاهزادهای چون تو، اسیرِ روزگار نمیشود؟ مگر اجبارِ زمانه، بر عشقِ راستین غلبه نمیکند؟ من از تو، تنها همین را میخواستم؛ آن عشقِ ناب، آن پیوندی که از جنسِ قلبها باشد، نه از جنسِ قراردادها و سیاست. اما گویی سرنوشت، بازیِ دیگری در سر دارد. بازیای که من، در آن تنها تماشاگرِ دردی خواهم بود که بر جانِ عزیزترینِ کسانم مینشیند.*
*من نیز چون تو، در جنگلها قدم میزنم و خاطراتِ با تو بودن را مرور میکنم. هر شاخهیِ درختی که لمس میکنم، یادآورِ لمسِ دستانِ توست. اما این خاطرات، اکنون چون خنجری بر دلِ دردمندم فرو میروند. چگونه میتوانم به خوشبختیِ تو بیندیشم، در حالی که میدانم خوشبختیِ تو، با دوریِ من گره خورده است؟*
*ای کاش زمان به عقب برمیگشت؛ کاش این دورانِ پر شکوهِ سلطنتی، آغازِ پایانِ عشقِ ما نبود. اما از من نخواه که تماشاگرِ عشقِ تو با دیگری باشم. این درد، حتی از مرگ نیز جانکاهتر است.*
*در انتظارِ همان عشقی که گفتی پایدار خواهد ماند، اما با قلبی شکسته،
اگاتا."*
کاغذ را با دستانی لرزان تا کرد. اشکهایش دیگر پنهان نبودند. در میانِ عطرِ گلها و زمزمهیِ باد، تنها صدایِ شکستنِ قلبی بود که در عمقِ وجودش میپیچید.
نامه رو با امضایی تموم از و زیرش نوشت
«از طرف اگاتا ایوانف... میلیشکای تو»
(بچه ها میلیشکا کلمه ای روسی هست، همون معنی عزیزم، قلبم، عروسکم رو میده، اینجا که نوشتم از طرف میلیشکای تو یعنی عزیرت، عروسکت)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لایک: 80
کامنت: 60
بازنشر: 20
- ۱۲.۲k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط