پرسه در جنگل...

پرسه در جنگل...

[پارت ششم]

صبح...

ات از اتاق بیرون آمد.

خانه ساکت‌تر از همیشه بود.

خدمتکارها مشغول تمیز کردن سالن بودند.

همین که ات پایین آمد...

همه برای لحظه‌ای کارشان را متوقف کردند.

یکی از خدمتکارها جلو آمد.

خدمتکار: صبح بخیر، خانم.

ات: صبح بخیر...

اون... جونگکوک کجاست؟

خدمتکار کمی مکث کرد.

خدمتکار: ارباب در دفترشون هستن.

ات زیر لب گفت:

ات: این «ارباب» گفتنتون هیچ‌وقت عادی نمیشه...

خدمتکار فقط لبخند کوتاهی زد.

...

ات آرام به طرف انتهای راهرو رفت.

یک در چوبی بزرگ دیده می‌شد.

دستش را بالا آورد تا در بزند.

اما قبل از اینکه دستش به در برسد...

صدای مردی از داخل اتاق شنیده شد.

مرد ناشناس: رئیس... محموله رسیده.

ات اخم کرد.

ات: رئیس...؟

صدای جونگکوک از پشت در شنیده شد.

آرام...

اما محکم.

جونگکوک: کسی نفهمه.

مرد: چشم، رئیس.

جونگکوک: و اون کسی که خیانت کرده...

دیگه نمی‌خوام اسمشو بشنوم.

مرد: متوجه شدم.

چند ثانیه بعد...

صدای قدم‌ها نزدیک شد.

ات سریع چند قدم عقب رفت.

در باز شد.

جونگکوک بیرون آمد.

کت مشکی به تن داشت.

ساعت نقره‌ای روی مچش برق می‌زد.

همین که نگاهش به ات افتاد...

چهره‌اش مثل همیشه بی‌احساس بود.

جونگکوک: اینجا چیکار می‌کنی؟

ات: هیچی...

فقط...

دنبالت می‌گشتم.

جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.

جونگکوک: صبحونه خوردی؟

ات با تعجب گفت:

ات: نه...

جونگکوک رو به یکی از خدمتکارها کرد.

جونگکوک: براش صبحونه بیارین.

خدمتکار: چشم، ارباب.

ات با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.

ات: تو...

همیشه اینجوری به همه دستور میدی؟

جونگکوک خیلی کوتاه جواب داد.

جونگکوک: آره.

ات: شغلت چیه اصلاً؟

جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.

بعد بدون هیچ تغییری در چهره‌اش گفت:

جونگکوک: کارای تجاری.

ات: واسه همینه این همه خدمتکار داری؟

جونگکوک: شاید.

ات لب‌هایش را جمع کرد.

ات: تو هیچ‌وقت جواب درست نمیدی؟

جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

جونگکوک: نه.

ات با حرص گفت:

ات: اعصاب آدمو خورد می‌کنی.

جونگکوک بی‌تفاوت از کنارش رد شد.

اما درست وقتی می‌خواست از راهرو خارج شود...

بدون اینکه برگردد، گفت:

جونگکوک: تا وقتی اینجایی...

هر چیزی که لازم داشته باشی، به خدمتکارها بگو.

ات با اخم گفت:

ات: فقط یه چیز می‌خوام.

جونگکوک ایستاد.

ات: برگردم خونه.

چند ثانیه سکوت...

جونگکوک فقط یک کلمه گفت.

جونگکوک: نه.

بعد آرام دور شد.

ات با ناراحتی زیر لب گفت:

ات: این مرد...

واقعاً کیه...؟

و در همان لحظه...

در اتاق کار جونگکوک، چند مرد کت‌وشلواری منتظر دستور او بودند.

همه با احترام سرشان را پایین انداخته بودند.

یکی از آن‌ها آرام گفت:

مرد: رئیس... همه منتظر فرمان شما هستن.

جونگکوک بدون اینکه حتی به آن‌ها نگاه کند، فقط یک جمله گفت:

جونگکوک: جلسه رو شروع کنید.

هیچ‌کس جرئت نکرد سؤال دیگری بپرسد.

چون همه می‌دانستند...

جئون جونگکوک، یکی از قدرتمندترین رؤسای مافیا بود.

اما...

ات هنوز فکر می‌کرد او فقط یک مرد ثروتمند و عجیب است.

ادامه دارد... 🖤🌲🏰
دیدگاه ها (۰)

پرسه در جنگل...[پارت هفتم]جونگکوک از راهرو دور شد.صدای قدم‌ه...

پرسه در جنگل...[پارت پنجم]صبح...نور کم‌رنگ خورشید از لابه‌لا...

پرسه در جنگل...[پارت چهارم]اتاق مهمان...ات روی تخت نشسته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط