پارت21
(ویو بومگیو)
صدای قطرههای بارون دیگه آروم نبود، انگار داشت روی سقف کلبه میکوبید. از خواب پریدم. تهیون کنارم نبود. قلبم تند میزد. بلند شدم و صداش زدم:
تهیون؟ کجایی؟
جوابی نیومد. رفتم سمت در، باز بود... ولی نه کامل. یه ترک کوچیک، انگار کسی همین چند لحظه پیش ازش رد شده بود. صدای خشخش از بیرون میاومد. پامو گذاشتم بیرون، هوا سرد و مهدار بود. تهیون رو دیدم که چند قدم اونطرفتر ایستاده بود، گوشی به گوشش.
رفتم سمتش:
تهیون، چرا بیرونی؟ ترسیدم.
تهیون با صدای آروم گفت:
یونجون گفت یه نفر از دوربین جنگل رد شده. احتمال داره آرین باشه.
دستمو گرفت و گفت:
باید داخل بمونیم. درا رو قفل کنیم. تیم پشتیبانی تا یه ساعت دیگه میرسه.
(ویو تهیون)
برگشتیم داخل. درا رو قفل کردم. بومگیو کنار پنجره ایستاده بود، دستاش میلرزید. رفتم کنارش، خواستم آرومش کنم، ولی یه صدای بلند از پشت کلبه اومد. مثل شکستن شیشه.
هردو با ترس برگشتیم. دویدم سمت آشپزخونه، پنجره شکسته بود. یه سنگ افتاده بود وسط زمین. روی سنگ یه کاغذ چسبیده بود. بازش کردم:
"فکر کردی میتونی قایمش کنی؟ من همیشه پیداش میکنم."
بومگیو اومد پشت سرم، کاغذو دید. رنگش پرید.
تهیون:باید آماده باشیم. این فقط شروعشه.
(ویو بومگیو)
تهیون رفت سراغ کیفش، یه اسپری دفاعی و یه چراغ قوه برداشت. من هنوز شوکه بودم. گفتم:تهیون... اگه آرین همین نزدیکی باشه چی؟
تهیون:اون فقط میخواد ما بترسیم. ولی ما قویتر شدیم. این بار تنها نیستی.
صدای ماشین از دور شنیدیم. تهیون رفت بیرون، چراغ قوه رو روشن کرد. یه ماشین سیاه بود، ولی آرم پلیس نداشت. تهیون برگشت و گفت:
اونها نیستن... باید مخفی بشیم.
دستمو گرفت و رفتیم توی یه کم لباس
صدای باز شدن در اومد
آرین:بیاید بیرون..... اگه خودم پیداتون کنم میکشمتون
استرس گرفته بودم..... نه به خاطر خودم..... به خاطر اینکه تهیون هم داره به خاطر من فدا میشه
نفسم بالا نمیومد. تهیون وقتی منو اینجوری دید بغلم کرد و کمکم کرد نفس بکشم
بغض کرده بودم....میخواستم همین الا بمیرم(نویسنده:بیخود هنوز داستان ادامه داره)
صدای قدم هاشون داشت به کمد نزدیک میشد
آرین:خب مثل اینکه این نزدیکیا اید
تا اینکه......
صدای قطرههای بارون دیگه آروم نبود، انگار داشت روی سقف کلبه میکوبید. از خواب پریدم. تهیون کنارم نبود. قلبم تند میزد. بلند شدم و صداش زدم:
تهیون؟ کجایی؟
جوابی نیومد. رفتم سمت در، باز بود... ولی نه کامل. یه ترک کوچیک، انگار کسی همین چند لحظه پیش ازش رد شده بود. صدای خشخش از بیرون میاومد. پامو گذاشتم بیرون، هوا سرد و مهدار بود. تهیون رو دیدم که چند قدم اونطرفتر ایستاده بود، گوشی به گوشش.
رفتم سمتش:
تهیون، چرا بیرونی؟ ترسیدم.
تهیون با صدای آروم گفت:
یونجون گفت یه نفر از دوربین جنگل رد شده. احتمال داره آرین باشه.
دستمو گرفت و گفت:
باید داخل بمونیم. درا رو قفل کنیم. تیم پشتیبانی تا یه ساعت دیگه میرسه.
(ویو تهیون)
برگشتیم داخل. درا رو قفل کردم. بومگیو کنار پنجره ایستاده بود، دستاش میلرزید. رفتم کنارش، خواستم آرومش کنم، ولی یه صدای بلند از پشت کلبه اومد. مثل شکستن شیشه.
هردو با ترس برگشتیم. دویدم سمت آشپزخونه، پنجره شکسته بود. یه سنگ افتاده بود وسط زمین. روی سنگ یه کاغذ چسبیده بود. بازش کردم:
"فکر کردی میتونی قایمش کنی؟ من همیشه پیداش میکنم."
بومگیو اومد پشت سرم، کاغذو دید. رنگش پرید.
تهیون:باید آماده باشیم. این فقط شروعشه.
(ویو بومگیو)
تهیون رفت سراغ کیفش، یه اسپری دفاعی و یه چراغ قوه برداشت. من هنوز شوکه بودم. گفتم:تهیون... اگه آرین همین نزدیکی باشه چی؟
تهیون:اون فقط میخواد ما بترسیم. ولی ما قویتر شدیم. این بار تنها نیستی.
صدای ماشین از دور شنیدیم. تهیون رفت بیرون، چراغ قوه رو روشن کرد. یه ماشین سیاه بود، ولی آرم پلیس نداشت. تهیون برگشت و گفت:
اونها نیستن... باید مخفی بشیم.
دستمو گرفت و رفتیم توی یه کم لباس
صدای باز شدن در اومد
آرین:بیاید بیرون..... اگه خودم پیداتون کنم میکشمتون
استرس گرفته بودم..... نه به خاطر خودم..... به خاطر اینکه تهیون هم داره به خاطر من فدا میشه
نفسم بالا نمیومد. تهیون وقتی منو اینجوری دید بغلم کرد و کمکم کرد نفس بکشم
بغض کرده بودم....میخواستم همین الا بمیرم(نویسنده:بیخود هنوز داستان ادامه داره)
صدای قدم هاشون داشت به کمد نزدیک میشد
آرین:خب مثل اینکه این نزدیکیا اید
تا اینکه......
- ۴.۹k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط