𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑷𝒂𝒓𝒕: 7
از زبان ا.ت؛
بالاخره بعد از انجام دادن آزمایشها و با اصرارهای بیپایان جناب جئون
مرخص شدم...
توی ماشین نشسته بودیم و تهیونگ رانندگی میکرد، تقریباً نصف راه رو اومده بودیم که یهو کنار خیابون نگه داشت..
ا.ت: چرا وایسادی؟
تهیونگ: جونگکوک گفته یه چندتا دارو برات بگیرم
ا.ت: ایششش... این چرا ولکن من نیست؟
تهیونگ: هاع؟
یه نگاه بهش انداختم و سریع سرمو برگردوندم..
ا.ت: هیچی
چیزی نگفت و رفت داروهارو گرفت..
وقتی رسیدیم خونه، هنوز درست از ماشین پیاده نشده بودم که مامان مثل همیشه شروع کرد...
م/ا.ت: معلوم هست کجا بودی؟ یه روز به خاطر این ولگردیهات کار دست پسرم میدی!
ا.ت: ببخشید مامان، حالم خوب ن...
م/ا.ت: ساکت شو! برو خونهی خودت، نمیخوام ببینمت!
قبل از اینکه چیزی بگم، تهیونگ با عصبانیت داد زد،،
تهیونگ: مامان، چی داری میگی؟ اصلاً میدونی چی شده؟ چند روزه سرش درد میکنه، امروزم رفته بیمارستان، حتی بیهوش شده!
مامان همون لحظه ساکت شد،انگار هیچ جوابی برای گفتن نداشت..
منم دیگه حوصلهی بحث نداشتم رفتم سمت تهیونگ و آروم بغلش کردم،،
ا.ت: من دیگه میرم
تهیونگ: ا.ت، بیا اتاق من، نرو
ا.ت: نه، باید برم کار دارم، خداحافظ
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، راه افتادم..
وقتی رسیدم خونه، خودمو روی تخت پرت کردم..
اخیش
بالاخره یه لحظه آرامش!
چند دقیقه همونطوری دراز کشیدم و به سقف خیره شدم؛
بعد یاد داروهایی افتادم که تهیونگ خریده بود. یکی از قرصها رو خوردم و رفتم یه دوش آب گرم گرفتم..
شاید بعد از این همه اتفاق، یه کم حالم بهتر میشد...
𝑷𝒂𝒓𝒕: 7
از زبان ا.ت؛
بالاخره بعد از انجام دادن آزمایشها و با اصرارهای بیپایان جناب جئون
مرخص شدم...
توی ماشین نشسته بودیم و تهیونگ رانندگی میکرد، تقریباً نصف راه رو اومده بودیم که یهو کنار خیابون نگه داشت..
ا.ت: چرا وایسادی؟
تهیونگ: جونگکوک گفته یه چندتا دارو برات بگیرم
ا.ت: ایششش... این چرا ولکن من نیست؟
تهیونگ: هاع؟
یه نگاه بهش انداختم و سریع سرمو برگردوندم..
ا.ت: هیچی
چیزی نگفت و رفت داروهارو گرفت..
وقتی رسیدیم خونه، هنوز درست از ماشین پیاده نشده بودم که مامان مثل همیشه شروع کرد...
م/ا.ت: معلوم هست کجا بودی؟ یه روز به خاطر این ولگردیهات کار دست پسرم میدی!
ا.ت: ببخشید مامان، حالم خوب ن...
م/ا.ت: ساکت شو! برو خونهی خودت، نمیخوام ببینمت!
قبل از اینکه چیزی بگم، تهیونگ با عصبانیت داد زد،،
تهیونگ: مامان، چی داری میگی؟ اصلاً میدونی چی شده؟ چند روزه سرش درد میکنه، امروزم رفته بیمارستان، حتی بیهوش شده!
مامان همون لحظه ساکت شد،انگار هیچ جوابی برای گفتن نداشت..
منم دیگه حوصلهی بحث نداشتم رفتم سمت تهیونگ و آروم بغلش کردم،،
ا.ت: من دیگه میرم
تهیونگ: ا.ت، بیا اتاق من، نرو
ا.ت: نه، باید برم کار دارم، خداحافظ
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، راه افتادم..
وقتی رسیدم خونه، خودمو روی تخت پرت کردم..
اخیش
بالاخره یه لحظه آرامش!
چند دقیقه همونطوری دراز کشیدم و به سقف خیره شدم؛
بعد یاد داروهایی افتادم که تهیونگ خریده بود. یکی از قرصها رو خوردم و رفتم یه دوش آب گرم گرفتم..
شاید بعد از این همه اتفاق، یه کم حالم بهتر میشد...
- ۳۶۰
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط