⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p16
همون لحظه...
در دنیای خون‌آشام‌ها...
جیمین کنار پنجره ایستاده بود.
همون فرمانده‌ی همیشگی وارد اتاق شد.
«قربان، دستور دیگه‌ای ندارین؟»
جیمین بدون اینکه برگرده، گفت:
«نه.»
«پس... دیگه فقط منتظر می‌مونیم؟»
جیمین چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
_«نه...»
نگاهش رو از پنجره گرفت.
«وقتشه خودم باهاش روبه‌رو بشم.»


غروب همون روز...
نینا هنوز گردنبند روی میز اتاقش بود.
چند بار برش داشت، نگاهش کرد و دوباره سر جاش گذاشت.
«کی ممکنه فرستاده باشتش...»
آخر سر شونه بالا انداخت.
گردنبند رو داخل جعبه گذاشت و درش رو بست.
«فعلاً که معلوم نمیشه.»
...
ساعت نزدیک هفت بود که مادرش از آشپزخونه صداش زد.
«نینا، قارچ برای غذا نداریم. میشه تا سر کوچه بری؟»
«باشه، الان میرم.»
پول رو گرفت، یه هودی سبک پوشید و از خونه بیرون زد.
هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رفت.
مثل همیشه چند نفر توی خیابون قدم می‌زدن و مغازه‌ها شلوغ بودن.
قارچ رو خرید و موقع برگشت، از کنار یه کتاب‌فروشی رد شد.
ناخودآگاه ایستاد.
از پشت شیشه، همون پیرمرد رو دید که مشغول مرتب کردن قفسه‌ها بود.
لحظه‌ای با خودش گفت بره داخل و دوباره درباره اون کتاب بپرسه...
اما منصرف شد.
«بعداً...»
همین که برگشت تا راهش رو ادامه بده، محکم به شونه‌ی یه نفر خورد.
«اوه... ببخشید!»
بسته قارچ از دستش افتاد.
خم شد تا برش داره.
همون لحظه، دست دیگه‌ای هم به سمت بسته رفت رفت.
هر دو هم‌زمان بسته رو گرفتن.
نینا سرش رو بالا آورد.
همون مردی بود که چند شب پیش توی پارک توپ رو گرفته بود.
این بار صورتش رو واضح‌تر می‌دید.
آروم، جدی و بی‌حرف.
مرد بسته قارچ ها رو به سمتش گرفت.
«بفرمایید.»

«ممنون.»
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن.
بعد نینا لبخند کوتاهی زد.
«فکر کنم این دومین باره همدیگه رو می‌بینیم.»
مرد چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
«شاید.»
همین.
نه خودش رو معرفی کرد.
نه سؤال دیگه‌ای پرسید.
از کنارش رد شد و آروم دور شد.
نینا چند قدم به رفتنش نگاه کرد.
«چه آدم عجیبی...»
زیر لب گفت و راه خونه رو پیش گرفت.
اما چند متر دورتر...
جیمین برای اولین بار اسمش رو خیلی آروم با خودش تکرار کرد.
«نینا...»
و این بار، دیگه فقط از دور نگاهش نمی‌کرد.
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p17نینا وقتی وارد خونه شد، مادرش از آشپزخ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p15صبح روز بعد، نینا دیرتر از همیشه از خو...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p14اما نینا...حتی یک بار هم برنگشت تا مرد...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p6نینا با تعجب نگاهش کرد.«پس چرا هیچ‌وقت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط