چشمان تهیونگ درست همان لحظه برق زدند؛ نه آن نگاه سرد و بی
چشمان تهیونگ درست همان لحظه برق زدند؛ نه آن نگاه سرد و بیاحساس همیشگی، بلکه نوری تازه، گرم و زنده. لبخندش بازتر شد و بیاختیار خندید، خندهای آرام اما پر از ذوق، شبیه پسری که برای اولین بار چیزی شگفتانگیز دیده باشد.
تهیونگ (با هیجان، صدایش کمی لرزید):
«واقعاً لگد زد... باورم نمیشه... این بچهی ماست...»
چشمانش برق میزد، آنقدر که حتی اشک ریزی گوشهی چشمش جمع شد اما فوراً پلک زد تا نیفتد. دستش هنوز روی شکمت بود، و انگار میترسید بردارد.
تهیونگ (با خندهای نرم، بینقاب):
«این کوچولو داره باهام حرف میزنه... حسش کردی؟ چهقدر قوییه.»
تو با لبهای لرزان سر تکان دادی. اشکهایت سرازیر شدند، اما این بار از ترس یا غم نبود، از لمس لحظهای بود که برایت غیرقابلباور بود.
تهیونگ کمی جلوتر خم شد، انگار دلش میخواست نزدیکتر باشد، صدایش پر از شوقی شد که هیچوقت از او نشنیده بودی:
«نمیدونی چهقدر خوشحالم... دلم میخواد هر لحظه کنارت باشم تا دوباره حسش کنم.»
صدای در باعث شد هر دو سریع سرشان را بچرخانند. یکی از خدمتکارها آرام وارد شد، سینی کوچکی در دست داشت که رویش میانوعدهی سبک گذاشته بود. نگاهش بین تو و تهیونگ سرگردان ماند، انگار نمیدانست فضا چرا اینقدر متفاوت است.
تهیونگ، که هنوز دستش روی شکمت بود، بیاختیار با لبخند عجیبی گفت:
«لگد زد!»
صدایش پر از ذوق بود، آنقدر که خدمتکار برای لحظهای جا خورد؛ هیچوقت این برق شادی را در نگاه او ندیده بود. تهیونگ حتی به خدمتکار فرصت جواب نداد، با لحنی نرمتر ادامه داد:
«بچهمون… همین الان لگد زد.»
خدمتکار فوراً سرش را پایین انداخت تا لبخندش معلوم نشود، و آرام سینی را روی میز کنار گذاشت:
«خیلی… خیلی مبارکه آقا.»
تو گونههایت داغ شد، نگاهت را از تهیونگ دزدیدی. اما او با همان ذوق کودکانه هنوز به شکمت خیره بود، انگار دنیا فقط همانجا خلاصه شده.
تهیونگ (با هیجان، صدایش کمی لرزید):
«واقعاً لگد زد... باورم نمیشه... این بچهی ماست...»
چشمانش برق میزد، آنقدر که حتی اشک ریزی گوشهی چشمش جمع شد اما فوراً پلک زد تا نیفتد. دستش هنوز روی شکمت بود، و انگار میترسید بردارد.
تهیونگ (با خندهای نرم، بینقاب):
«این کوچولو داره باهام حرف میزنه... حسش کردی؟ چهقدر قوییه.»
تو با لبهای لرزان سر تکان دادی. اشکهایت سرازیر شدند، اما این بار از ترس یا غم نبود، از لمس لحظهای بود که برایت غیرقابلباور بود.
تهیونگ کمی جلوتر خم شد، انگار دلش میخواست نزدیکتر باشد، صدایش پر از شوقی شد که هیچوقت از او نشنیده بودی:
«نمیدونی چهقدر خوشحالم... دلم میخواد هر لحظه کنارت باشم تا دوباره حسش کنم.»
صدای در باعث شد هر دو سریع سرشان را بچرخانند. یکی از خدمتکارها آرام وارد شد، سینی کوچکی در دست داشت که رویش میانوعدهی سبک گذاشته بود. نگاهش بین تو و تهیونگ سرگردان ماند، انگار نمیدانست فضا چرا اینقدر متفاوت است.
تهیونگ، که هنوز دستش روی شکمت بود، بیاختیار با لبخند عجیبی گفت:
«لگد زد!»
صدایش پر از ذوق بود، آنقدر که خدمتکار برای لحظهای جا خورد؛ هیچوقت این برق شادی را در نگاه او ندیده بود. تهیونگ حتی به خدمتکار فرصت جواب نداد، با لحنی نرمتر ادامه داد:
«بچهمون… همین الان لگد زد.»
خدمتکار فوراً سرش را پایین انداخت تا لبخندش معلوم نشود، و آرام سینی را روی میز کنار گذاشت:
«خیلی… خیلی مبارکه آقا.»
تو گونههایت داغ شد، نگاهت را از تهیونگ دزدیدی. اما او با همان ذوق کودکانه هنوز به شکمت خیره بود، انگار دنیا فقط همانجا خلاصه شده.
- ۲۷.۱k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط