وقتی داداشت بود و افسرده بودی

وقتی داداشت بود و افسرده بودی...
یه روزایی از زندگی هست
که تو فقط خودت میفهمی داری نابود میشی
ولی باهاش مشکلی نداری!
از نگاه بقیه همچی مرتب بود...البته همه به ظاهر نگاه میکردن
اتاقش،کمد لباساش،برنامه ریزیش و....مرتب بود
و زندگیش طبق روال به نظر میومد چون به تمام کاراش می‌رسید میرفت سر کار،میرفت باشگاه،فیلم میدید،با دوستاش میرفت کافه ،میرفت بیرون،قدم میزد،با خانوادش وقت میگذروند و...
تمام کار هایی که قبلا انجام می‌داد رو انجام می‌داد و از نظر دیگران اون کاملا حالش خوب بود و همچیز اوکی بود و هیچ فرقی با قبلا نداشت.

آره اون واقا هم تمام کار های روزانشو انجام می‌داد ولی یه فرق با قبلا داشت...فرق خیلی بزرگ!
اونم این بود که خوشحال نبود..قبلا از انجام تمام کارهاش لذت می‌برد
از سرکارش از کافه رفتن از وقت گذروندن با خانواده و از انجام دادن خیلی از کار های دیگه لذت می‌برد حداقل تا قبل از سه ماه پیش لذت می‌برد
ولی الان هم لذت میبرد؟نه!
تمام کار هاشو مثل قبل انجام می‌داد ولی دیگه خوشحال نبود..
هیچوقت هیچمس به اون دوتا چشماش که سعی می‌کرد غم سنگینش رو پنهون کنه دقت نمیکرد
به جزء یه نفر!
.
.
.
لونا:
امروز تولد جونگ کوک دوست تهیونگ بود...منو خانوادم رفته بودیم تولدش...
میدونستم اون پسر عمه ی عوضیم میاد..ما تقریبا شیش ماه باهم بودیم ولی سه ماه پیش به بدترین شکل ممکن بهم خیانت کرد..
ولی من...مجبورم جوری رفتار کنم که حالم خوبه...واقا حالم خوبه؟؟
ادامه دارد...
با لایک و کامنت و فالو به بنده انرژی میدید💗
دیدگاه ها (۰)

به معنای واقعی از تمام کسایی حمایتم میکنن و با لایک کامنتشون...

در واقع خودمم میدونم این فیک قرار نیست خیلی لایک بخوره و یا ...

P2و حالا شش ماه از اون موقع گذشته......رفتم و جلوی کاناپه ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط