پارت پنجم — خاندان مین
پارت پنجم — خاندان مین
سوآ هنوز هم با ناباوری به یورا نگاه میکرد.
ـ «تو حتی نمیدونی خاندان مین چقدر قدرتمنده؟»
یورا شانه بالا انداخت.
ـ «گفتم که... من هیچی یادم نیست.»
سوآ آهی کشید و شروع کرد به توضیح دادن.
ـ «خاندان مین یکی از بزرگترین خاندانهای هانوله. بخش زیادی از ارتش تحت فرمان اونهاست. حتی توی دربار هم حرفشون بیاهمیت نیست.»
یورا کمی فکر کرد.
ـ «پس اون پسره... خیلی آدم مهمیه؟»
ـ «خیلی.»
یورا لبهایش را جمع کرد.
ـ «خب که چی؟ مهم بودن که باعث نمیشه حق داشته باشه با آدم بد حرف بزنه.»
سوآ خندهاش گرفت.
ـ «تو واقعاً هیچ ترسی از اشراف نداری.»
ـ «چون نمیشناسمشون.»
سوآ چیزی نگفت.
شاید همین دلیل بود که یورا برخلاف بقیه با یونگی آنطور حرف زده بود.
او نمیدانست یونگی کیست.
نمیدانست خاندان مین چه قدرتی دارد.
و مهمتر از همه، هنوز برایش مهم نبود.
---
آن روز بعد از ظهر، وقتی یورا و سوآ از بازار برمیگشتند، از کنار میدان اصلی رد شدند.
چند سرباز آنجا ایستاده بودند.
سوآ ناخودآگاه سرعت قدمهایش را بیشتر کرد.
یورا پرسید:
ـ «بازم سربازای مین؟»
سوآ سر تکان داد.
ـ «آره.»
یورا نگاهی به سربازها انداخت.
بعد چشمش به پرچمی افتاد که نشان خاندان مین روی آن بود.
برای چند لحظه، بیاختیار یاد مردی افتاد که چند روز قبل با او بحث کرده بود.
اخمش کرد.
ـ «امیدوارم دیگه نبینمش.»
سوآ خندید.
ـ «چرا؟»
ـ «چون حوصلهی بحث دوباره باهاش رو ندارم.»
سوآ چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
چون خودش هم نمیدانست زندگی قرار است چه نقشهای برای یورا کشیده باشد.
آن دو اصلاً خبر نداشتند که چند روز بعد، یک اتفاق کاملاً معمولی دوباره مسیرشان را به جایی میکشاند که مین یونگی آنجاست.
سوآ هنوز هم با ناباوری به یورا نگاه میکرد.
ـ «تو حتی نمیدونی خاندان مین چقدر قدرتمنده؟»
یورا شانه بالا انداخت.
ـ «گفتم که... من هیچی یادم نیست.»
سوآ آهی کشید و شروع کرد به توضیح دادن.
ـ «خاندان مین یکی از بزرگترین خاندانهای هانوله. بخش زیادی از ارتش تحت فرمان اونهاست. حتی توی دربار هم حرفشون بیاهمیت نیست.»
یورا کمی فکر کرد.
ـ «پس اون پسره... خیلی آدم مهمیه؟»
ـ «خیلی.»
یورا لبهایش را جمع کرد.
ـ «خب که چی؟ مهم بودن که باعث نمیشه حق داشته باشه با آدم بد حرف بزنه.»
سوآ خندهاش گرفت.
ـ «تو واقعاً هیچ ترسی از اشراف نداری.»
ـ «چون نمیشناسمشون.»
سوآ چیزی نگفت.
شاید همین دلیل بود که یورا برخلاف بقیه با یونگی آنطور حرف زده بود.
او نمیدانست یونگی کیست.
نمیدانست خاندان مین چه قدرتی دارد.
و مهمتر از همه، هنوز برایش مهم نبود.
---
آن روز بعد از ظهر، وقتی یورا و سوآ از بازار برمیگشتند، از کنار میدان اصلی رد شدند.
چند سرباز آنجا ایستاده بودند.
سوآ ناخودآگاه سرعت قدمهایش را بیشتر کرد.
یورا پرسید:
ـ «بازم سربازای مین؟»
سوآ سر تکان داد.
ـ «آره.»
یورا نگاهی به سربازها انداخت.
بعد چشمش به پرچمی افتاد که نشان خاندان مین روی آن بود.
برای چند لحظه، بیاختیار یاد مردی افتاد که چند روز قبل با او بحث کرده بود.
اخمش کرد.
ـ «امیدوارم دیگه نبینمش.»
سوآ خندید.
ـ «چرا؟»
ـ «چون حوصلهی بحث دوباره باهاش رو ندارم.»
سوآ چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
چون خودش هم نمیدانست زندگی قرار است چه نقشهای برای یورا کشیده باشد.
آن دو اصلاً خبر نداشتند که چند روز بعد، یک اتفاق کاملاً معمولی دوباره مسیرشان را به جایی میکشاند که مین یونگی آنجاست.
- ۱۱۵
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط