کاش می‌‌دانستم کدام گوشه ی این دنیای بزرگ نشسته‌ای و این

کاش می‌‌دانستم کدام گوشه ی این دنیای بزرگ نشسته‌ای و این نوشته را میخوانی‌

کاش می‌‌توانستم بگویم از کجای این درندشت برای تو و به هوای تو می‌‌نویسم.

شاید می‌‌شد، اگر گمشده ی کوچه پس کوچه‌های غربت نبودم.

اگر یک دفتر ، یک قلم و یک کوله‌ پشتی‌ همه ی دار و ندارم نبود.

اگر میل وحشیانه به گریز، به پرواز ، به همه جا بودن و هیچ جا نبودن، مرا رها می‌‌کرد

شاید ... شاید ... شاید میشد ... اگر چنان با شب و تاریکی‌ و تنهایی‌ آمیخته نبودم.

از گوشه ی دنج دنیایت مرا میخوانی‌ و نمیدانی که هر لحظه از تو، از این واژه ها، از حضورِ ساکت و صبورِ خودم در کنارِ تو دور می‌‌شوم.

گاهی‌ فکر می‌‌کنم چقدر عجیب است که آدم‌ها در آن‌ واحد می‌‌توانند از هم دور شوند و به هم نزدیک. همه چیز بستگی به این دارد که چه کسی‌ در ابتدا و انتهای راه منتظر باشد.

باید رفت ... باز یک یلدا بی‌ تو ، بی‌ هیچکس در کنارم

کاش نزدیکتر از اینها بودیم ... گرچه یک آغوشِ گرم ، هرگز خداحافظی را آسان تر نکرده ...
دیدگاه ها (۳)

بعد از تو ...نازنینم !عادت نیست از این فاصله برای تو نوشتن.....

برهوتِ بی کسییعنی همین جاجایی که من ایستاده امجایی که شما ای...

می توانم اقرار کنم که حالم خوب نیستوتنها نداشتن تو خانه ام ر...

این شعرها که نوشتم برای تو همه بیهوده بود بیزارم از همهزبان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط