اسم آیا نفرت ماندگار خواهد بود
اسم =آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۶۱
(ویو نیلسو )=با صدای زنگ تماس گوشیم چشم باز کردم و گوشی رو جواب دادم.
_"الو؟عروس گلم خوبی؟."
روی تخت نشستم که تازه متوجه سردرد شدیدم شدم.
+"سلام مامان جون.....بهترم شما خوبین؟."
_"خوبیم دخترم......یه هفته از اون شب گذشته،جونگ
کوک گفت که باهاش کلامی نزدی....مادر جان حالت خوبه؟."
با اسم جونگ کوک همون شب......که راب.طه داشتیم جلوی چشمامم گذشت.
+"حالم خوبه نگران نباشید."
_"دخترم امشب بیا عمارت پیش ما.....جونگ کوک هم بعد شرکت میاد،یه صحبتی منو بابا باهات داریم زودتر از ساعت ۹ اینا بیا."
چشمی گفتم و به تماس پایان دادم.
..............
وارد عمارت شدم کمی خسته بودم و هنوز زخم شونم سوز میداد،مامان جون داخل اشپز خونه بود و متوجه حضورم نشده بود.
+"سلام مامان جون."
سرشو به سمتم برگردوند و به سمتم امد و منو به آغوش کشید.
_"ایی.....دلم برا عروس کوچیکم تنگ شده بود."
+"دل منم تنگ شده بود مامان جون ، بابا کجان؟."
_"حالا که امدی بیا بریم بالا که حرف مون رو بگم."
چشمی گفتم و از اشپز خونه خارج شدیم.
..............
بابا جون گلوش رو صاف کرد و آروم لب زد:
_"دخترم.....جونگ کوک احمقی خیلی بزرگی کرد....حق اینو نداشت که روی خانومش دست بلند کنه،میدونم که توعم خیلی ازش ناراحتی و این کاملا منطقیه."
مامان جون ادامه داد:
_"قشنگم.....اینکه گفتی طلاق.....از روی اعصبانیت بوده؟یا چیزیه که از صمیم قلبت میخوای؟."
بابا جون مجدد حرف مامان رو ادامه داد:
_"حالا که شما دوتا.....باهم خ.و.ا.ب.ی.د.ی.د و پیوند جسمی بر قرار کردین..بهتره یه فرصت به شازده پسر وحشیه ما بدی."
+"من قصد ندارم طلاق بگیرم که......اون لحظه ناراحت بودم باور کنید که فقط برای گفتم که عینه خیالش نباشه."
_"آدم با کسی راب.طه برقرار میکنه بعد از اون هر چیزی از اون کس براش مهمه."
با صدای جونگ کوک سرمو به سمت در برگردوندم.
توی اون یه هفته زیاد نگاهش نکرده بودم،حالا کمی صورتش خسته تر بود.و چشماش بی جون برای پلک زدن.....دلم لرزید برای مصومیت دو گویه چشماش.
_"حالا که پسرمم آمد وقتشه بگم که قرار سفری خانوادگی بریم....و اونجا عروس خانم جنسیت نوه مون رو بهمون میگه."
بابا جون گفت......
_"از طریق اینچئون، به جزيره ی ججو میریم با کشتی،
مادر شوهر بنده و خواهر شوهر هام و البته پدر و مادرت همراه ما هستن دخترم."
مامان گفت،سری تکون دادم و باشه ای گفتم بهتر بود با رفتن به سفر حالمو خوب کنم،بعد از شام با جونگ کوک به خونه برگشتیم.....و حتی یه کلمه حرف هم نزدیم....بهتره بگم نزدم،منم که دارم مثل یخ سرد رفتار میکنم و کاملا منطقیه دلیلم......
۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۶۱
(ویو نیلسو )=با صدای زنگ تماس گوشیم چشم باز کردم و گوشی رو جواب دادم.
_"الو؟عروس گلم خوبی؟."
روی تخت نشستم که تازه متوجه سردرد شدیدم شدم.
+"سلام مامان جون.....بهترم شما خوبین؟."
_"خوبیم دخترم......یه هفته از اون شب گذشته،جونگ
کوک گفت که باهاش کلامی نزدی....مادر جان حالت خوبه؟."
با اسم جونگ کوک همون شب......که راب.طه داشتیم جلوی چشمامم گذشت.
+"حالم خوبه نگران نباشید."
_"دخترم امشب بیا عمارت پیش ما.....جونگ کوک هم بعد شرکت میاد،یه صحبتی منو بابا باهات داریم زودتر از ساعت ۹ اینا بیا."
چشمی گفتم و به تماس پایان دادم.
..............
وارد عمارت شدم کمی خسته بودم و هنوز زخم شونم سوز میداد،مامان جون داخل اشپز خونه بود و متوجه حضورم نشده بود.
+"سلام مامان جون."
سرشو به سمتم برگردوند و به سمتم امد و منو به آغوش کشید.
_"ایی.....دلم برا عروس کوچیکم تنگ شده بود."
+"دل منم تنگ شده بود مامان جون ، بابا کجان؟."
_"حالا که امدی بیا بریم بالا که حرف مون رو بگم."
چشمی گفتم و از اشپز خونه خارج شدیم.
..............
بابا جون گلوش رو صاف کرد و آروم لب زد:
_"دخترم.....جونگ کوک احمقی خیلی بزرگی کرد....حق اینو نداشت که روی خانومش دست بلند کنه،میدونم که توعم خیلی ازش ناراحتی و این کاملا منطقیه."
مامان جون ادامه داد:
_"قشنگم.....اینکه گفتی طلاق.....از روی اعصبانیت بوده؟یا چیزیه که از صمیم قلبت میخوای؟."
بابا جون مجدد حرف مامان رو ادامه داد:
_"حالا که شما دوتا.....باهم خ.و.ا.ب.ی.د.ی.د و پیوند جسمی بر قرار کردین..بهتره یه فرصت به شازده پسر وحشیه ما بدی."
+"من قصد ندارم طلاق بگیرم که......اون لحظه ناراحت بودم باور کنید که فقط برای گفتم که عینه خیالش نباشه."
_"آدم با کسی راب.طه برقرار میکنه بعد از اون هر چیزی از اون کس براش مهمه."
با صدای جونگ کوک سرمو به سمت در برگردوندم.
توی اون یه هفته زیاد نگاهش نکرده بودم،حالا کمی صورتش خسته تر بود.و چشماش بی جون برای پلک زدن.....دلم لرزید برای مصومیت دو گویه چشماش.
_"حالا که پسرمم آمد وقتشه بگم که قرار سفری خانوادگی بریم....و اونجا عروس خانم جنسیت نوه مون رو بهمون میگه."
بابا جون گفت......
_"از طریق اینچئون، به جزيره ی ججو میریم با کشتی،
مادر شوهر بنده و خواهر شوهر هام و البته پدر و مادرت همراه ما هستن دخترم."
مامان گفت،سری تکون دادم و باشه ای گفتم بهتر بود با رفتن به سفر حالمو خوب کنم،بعد از شام با جونگ کوک به خونه برگشتیم.....و حتی یه کلمه حرف هم نزدیم....بهتره بگم نزدم،منم که دارم مثل یخ سرد رفتار میکنم و کاملا منطقیه دلیلم......
۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۱۹.۰k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط