شماره آزمایشگاه
شماره ۷ آزمایشگاه
فصل۳ پارت۶
ویو کارلوس
از خواب پاشدم و از اتاق اومدم بیرون
دیدم بابا لباس مخصوصشو پوشیده داره خیره بیرون
نکنه داره میره ماموریت؟باید برم دنبالش
سریع حاضر شدم و جوری که نفهمه تعقیبش کردم
ویو دامیان
سریع حاضر شدم و رفتم ولی تو راه حس کردم یکی داره تعقیبم میکنه ولی چون کارم مهم بود سریع از جلو چشمش رفتم که گمم کرد
رفتم سمت سازمان
ویو کارلوس
چیشد؟پس کجا رفت؟لعنتی گمش کردم!از دست تو بابا الحق که استاد جیم زدن و غیب شدنی!
با نام امیدی تمام داشتم از یه راه دیگه برمی گشتم که مامانبزرگم و کارن رو دیدم.
رفتم سمتشون
کارلوس:سلام مامانبزرگ،سلام دایی!(این بشر کرمو هست مثل پدرش)
یور:سلام عزیزم
کارن: سلام دایی و سلام زهر...(چون یور اونجا بود فحش نداد)ای خداااا
یور:از دست تو کارن!
کارن:به من چه اخه!😑😳
کارلوس:حالا عصبی نشو دایی(با خنده)
کارن:ای این داییت بمیره دیگه دایی مایی نکنی!
یور:زبونتو گاز بگیر این چه حرفیه
کارلوس:راست میگه خدا نکنه دایی جون!(فتوکپی دامیانه کرمش تموم شدنی نیست🤣😂)
کارن:ای خداااا دایی جون و زهرمارررر
یور:از دست شما بسه دیگه دعوا نکنید،کارلوس اگه میخوای امروز رو بیا خونمون به مامان و بابات هم میگم
کارلوس:باشه
کارن:دایی بدبخت شد
کارلوس:عه دایی خدانکنه
کارن:اخه دایی و زهرمار
کارلوس:....
این داستان ادامه دارد
خلاصه رفتن خونه یور و لوید
فصل۳ پارت۶
ویو کارلوس
از خواب پاشدم و از اتاق اومدم بیرون
دیدم بابا لباس مخصوصشو پوشیده داره خیره بیرون
نکنه داره میره ماموریت؟باید برم دنبالش
سریع حاضر شدم و جوری که نفهمه تعقیبش کردم
ویو دامیان
سریع حاضر شدم و رفتم ولی تو راه حس کردم یکی داره تعقیبم میکنه ولی چون کارم مهم بود سریع از جلو چشمش رفتم که گمم کرد
رفتم سمت سازمان
ویو کارلوس
چیشد؟پس کجا رفت؟لعنتی گمش کردم!از دست تو بابا الحق که استاد جیم زدن و غیب شدنی!
با نام امیدی تمام داشتم از یه راه دیگه برمی گشتم که مامانبزرگم و کارن رو دیدم.
رفتم سمتشون
کارلوس:سلام مامانبزرگ،سلام دایی!(این بشر کرمو هست مثل پدرش)
یور:سلام عزیزم
کارن: سلام دایی و سلام زهر...(چون یور اونجا بود فحش نداد)ای خداااا
یور:از دست تو کارن!
کارن:به من چه اخه!😑😳
کارلوس:حالا عصبی نشو دایی(با خنده)
کارن:ای این داییت بمیره دیگه دایی مایی نکنی!
یور:زبونتو گاز بگیر این چه حرفیه
کارلوس:راست میگه خدا نکنه دایی جون!(فتوکپی دامیانه کرمش تموم شدنی نیست🤣😂)
کارن:ای خداااا دایی جون و زهرمارررر
یور:از دست شما بسه دیگه دعوا نکنید،کارلوس اگه میخوای امروز رو بیا خونمون به مامان و بابات هم میگم
کارلوس:باشه
کارن:دایی بدبخت شد
کارلوس:عه دایی خدانکنه
کارن:اخه دایی و زهرمار
کارلوس:....
این داستان ادامه دارد
خلاصه رفتن خونه یور و لوید
- ۲۹۴
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط