چپتر سوم
چپتر سوم
باران شدیدی به شیشههای دفتر کار مایکی میکوبید. جوّ اتاق به قدری سنگین بود که حتی اکسیژن هم به سختی به ریههایت میرسید. مایکی پشت میز بزرگش نشسته بود و به نقشههای روی میز خیره شده بود، اما حواسش جای دیگری بود.
«امروز قراره برای معامله با باند چینی بری،» مایکی بدون اینکه سرش را بلند کند گفت. «اما تنها نمیری.»
قبل از اینکه بپرسی چه کسی همراهت میآید، در باز شد و ران و ایزانا همزمان وارد شدند. ران کرواتش رو با شیطنت تنظیم کرد و ایزانا با همان نگاه سرد و اشرافیاش، گوشهی اتاق ایستاد.
مایکی بالاخره سرش را بلند کرد. «هر دوشون باهات میان. ران برای امنیت، ایزانا برای مذاکره. و اگه...» نگاهش ناگهان تیز شد و روی آن دو قفل شد، «اگه خراشی روی بدنش بیفته، نیازی نیست برگردید.»
سفر در سکوت گذشت. در ماشین لوکس بونتن، تو بین ران و ایزانا نشسته بودی. ران با انگشتانش روی صندلی چرم ماشین ریتم میگرفت و زیر لب زمزمه میکرد: «مایکی خیلی نگرانه، مگه نه؟ انگار میترسه ما تو رو بدزدیم.» او ناگهان به سمت تو چرخید و با لحنی اغواگرانه گفت: «شاید هم واقعاً باید این کار رو بکنیم. نظرت چیه وسط راه مسیر رو کج کنیم سمت ساحل؟»
ایزانا پوزخندی زد و از پنجره به بیرون خیره شد. «ران، تو همیشه مثل یه بچه فکر میکنی. دزدیدن اون فایدهای نداره... اون باید خودش بخواد که بیاد.» ایزانا دستش را جلو آورد و دست تو را که روی صندلی بود، لمس کرد. پوست دستکش چرمیاش سرد بود. «توی معامله امروز، قدرت واقعی رو بهت نشون میدم. چیزی که مایکی با اون افسردگیاش هرگز نمیتونه بهت بده.»
وقتی به محل معامله، یک انبار متروکه در اسکله رسیدید، اوضاع طبق نقشه پیش نرفت. باند رقیب تله گذاشته بود. به محض ورود، صدای گلولهها فضای انبار را پر کرد.
در یک لحظه، ران تو را پشت یک کانتینر فلزی کشید. او اسلحه اش رو بیرون کشید و با خندهای عصبی گفت: «وقت رقصه، فرشته کوچولو! از پشت من تکون نخور.» و شروع به شلیک کرد.
اما از سمت دیگر، ایزانا را دیدی که با خونسردی وحشتناکی، در حالی که گلولهها از کنارش رد میشدند، به سمت رئیس باند رقیب قدم برمیداشت. او فقط با دستهای خالی و لگدهای مرگبارش مسیر را باز میکرد. ایزانا به تو نگاه کرد و فریاد زد: «ببین! این همون پادشاهیه که برات میسازم. هیچکس نمیتونه جلوی ما بایسته!»
در اوج درگیری، یکی از تکتیراندازها تو را هدف گرفت. قبل از اینکه ران یا ایزانا متوجه شوند، صدای شلیک بلندی پیچید، اما گلوله به تو نخورد.
سانزو، پدرت، از بالای سقف انبار با اسلحه تکتیراندازش ظاهر شد. او در حالی که از خشم میلرزید، فریاد زد: «از دخترم فاصله بگیرید، شما عوضیهای تشنه قدرت!»
وقتی گرد و غبار فرو نشست، تو در محاصرهی اجساد ایستاده بودی. ران با صورتی خونی و لبخندی پیروزمندانه کنارت ایستاد و ایزانا با کتی که کمی خونی شده بود، دستت را گرفت.
«دیدی؟» ایزانا زمزمه کرد. «ما برای تو میکشیم.»
«و برای تو میمیریم،» ران حرفش را کامل کرد.
اما وقتی به عقب برگشتی، ماشین مشکی مایکی را دیدی که در دهانه انبار ایستاده بود. او تمام مدت آنجا بود و تماشا میکرد. مایکی از ماشین پیاده شد، در حالی که باران موهایش را به پیشانیاش چسبانده بود. او به سمت شما آمد و بدون حرفی، تو را از بین آن دو بیرون کشید و در آغوش گرفت.
فشار دستهای مایکی بوی تملک میداد، نگاه ران بوی شورش، و نگاه ایزانا بوی یک انقلاب خونین. تو حالا میفهمیدی که این معامله، فقط برای پول نبود؛ این اولین حرکت در شطرنجی بود که مهرهی اصلیاش تو بودی.
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#بانتن
#سانزو
#ران
#ایزانا
باران شدیدی به شیشههای دفتر کار مایکی میکوبید. جوّ اتاق به قدری سنگین بود که حتی اکسیژن هم به سختی به ریههایت میرسید. مایکی پشت میز بزرگش نشسته بود و به نقشههای روی میز خیره شده بود، اما حواسش جای دیگری بود.
«امروز قراره برای معامله با باند چینی بری،» مایکی بدون اینکه سرش را بلند کند گفت. «اما تنها نمیری.»
قبل از اینکه بپرسی چه کسی همراهت میآید، در باز شد و ران و ایزانا همزمان وارد شدند. ران کرواتش رو با شیطنت تنظیم کرد و ایزانا با همان نگاه سرد و اشرافیاش، گوشهی اتاق ایستاد.
مایکی بالاخره سرش را بلند کرد. «هر دوشون باهات میان. ران برای امنیت، ایزانا برای مذاکره. و اگه...» نگاهش ناگهان تیز شد و روی آن دو قفل شد، «اگه خراشی روی بدنش بیفته، نیازی نیست برگردید.»
سفر در سکوت گذشت. در ماشین لوکس بونتن، تو بین ران و ایزانا نشسته بودی. ران با انگشتانش روی صندلی چرم ماشین ریتم میگرفت و زیر لب زمزمه میکرد: «مایکی خیلی نگرانه، مگه نه؟ انگار میترسه ما تو رو بدزدیم.» او ناگهان به سمت تو چرخید و با لحنی اغواگرانه گفت: «شاید هم واقعاً باید این کار رو بکنیم. نظرت چیه وسط راه مسیر رو کج کنیم سمت ساحل؟»
ایزانا پوزخندی زد و از پنجره به بیرون خیره شد. «ران، تو همیشه مثل یه بچه فکر میکنی. دزدیدن اون فایدهای نداره... اون باید خودش بخواد که بیاد.» ایزانا دستش را جلو آورد و دست تو را که روی صندلی بود، لمس کرد. پوست دستکش چرمیاش سرد بود. «توی معامله امروز، قدرت واقعی رو بهت نشون میدم. چیزی که مایکی با اون افسردگیاش هرگز نمیتونه بهت بده.»
وقتی به محل معامله، یک انبار متروکه در اسکله رسیدید، اوضاع طبق نقشه پیش نرفت. باند رقیب تله گذاشته بود. به محض ورود، صدای گلولهها فضای انبار را پر کرد.
در یک لحظه، ران تو را پشت یک کانتینر فلزی کشید. او اسلحه اش رو بیرون کشید و با خندهای عصبی گفت: «وقت رقصه، فرشته کوچولو! از پشت من تکون نخور.» و شروع به شلیک کرد.
اما از سمت دیگر، ایزانا را دیدی که با خونسردی وحشتناکی، در حالی که گلولهها از کنارش رد میشدند، به سمت رئیس باند رقیب قدم برمیداشت. او فقط با دستهای خالی و لگدهای مرگبارش مسیر را باز میکرد. ایزانا به تو نگاه کرد و فریاد زد: «ببین! این همون پادشاهیه که برات میسازم. هیچکس نمیتونه جلوی ما بایسته!»
در اوج درگیری، یکی از تکتیراندازها تو را هدف گرفت. قبل از اینکه ران یا ایزانا متوجه شوند، صدای شلیک بلندی پیچید، اما گلوله به تو نخورد.
سانزو، پدرت، از بالای سقف انبار با اسلحه تکتیراندازش ظاهر شد. او در حالی که از خشم میلرزید، فریاد زد: «از دخترم فاصله بگیرید، شما عوضیهای تشنه قدرت!»
وقتی گرد و غبار فرو نشست، تو در محاصرهی اجساد ایستاده بودی. ران با صورتی خونی و لبخندی پیروزمندانه کنارت ایستاد و ایزانا با کتی که کمی خونی شده بود، دستت را گرفت.
«دیدی؟» ایزانا زمزمه کرد. «ما برای تو میکشیم.»
«و برای تو میمیریم،» ران حرفش را کامل کرد.
اما وقتی به عقب برگشتی، ماشین مشکی مایکی را دیدی که در دهانه انبار ایستاده بود. او تمام مدت آنجا بود و تماشا میکرد. مایکی از ماشین پیاده شد، در حالی که باران موهایش را به پیشانیاش چسبانده بود. او به سمت شما آمد و بدون حرفی، تو را از بین آن دو بیرون کشید و در آغوش گرفت.
فشار دستهای مایکی بوی تملک میداد، نگاه ران بوی شورش، و نگاه ایزانا بوی یک انقلاب خونین. تو حالا میفهمیدی که این معامله، فقط برای پول نبود؛ این اولین حرکت در شطرنجی بود که مهرهی اصلیاش تو بودی.
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#بانتن
#سانزو
#ران
#ایزانا
- ۲۸۷
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط