کبوترانه نشستم کنار پنجره ات

کبوترانه نشستم کنار پنجره ات

خدا کند که بیایی و دانه ام بدهی.......
دیدگاه ها (۸)

شهر بعد از تو بلایی بر سرم آورده کهآنچه نوح آن را بلا میخوان...

فکر کردن به تو یعنی غــزلـی شور انگیزکه همین شوق مرا،خوبترین...

من نه آنم که به تیغ از تو بگردانم رویامتحان کن به دو صد زخم ...

.من عاشق امروزم... دیروز را که نمیتوانم جان دوباره ببخشم، رف...

شُدم پیر و نجستم خانه ات راندیدم    گوهرِ    یکدانه ات رانچی...

دلتنگی‌ام هر شب‌کنار پنجره می‌نشیندماه را تماشا می‌کند و آهس...

«درخواستی» رمان «عطر باران و لبخند تو»پارت ۲: صندلی کنار پنج...

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

پرسه در جنگل.... غروب...باران ریزی شروع شده بود.ات کنار پنجر...

پرسه در جنگل... غروب...آسمان کم‌کم نارنجی و بنفش شده بود.ات ...

پرسه در جنگلات از روی مبل بلند شد.نگاهش هنوز روی درِ بسته‌ی ...

> **«قابِ روشن روز؛ پنجره‌ای رو به آرامش و نور»** > > تماشا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط