حیف است حیف دست او و دست های من

حیف است حیف دست او و دست های من

باید قبول کـــرد کــــــه رفتم ... خـدای من

رفتم که پشت خاطره هایم کفن شوم

تا سایه ای درامان چـــه دور بماند به جای من

بعد آه مان ؛ حال غزل هیچ خوب نبود

بعـــد او آه ؛ آه نمــانده بـــــرای من

یادش به خیر!پشت مرا ناگهان شکست

آن دوستی کـه خواست بمیرد یرای من

حالا شب جشن سرورتان دیوانه میشود

تا بهتتان بگیرد از اشک هــــای من

آقا مبارک است، چــه داماد خوشگلـی!

خانم مبارک است به طعنه؟ نه وای من ـ

این خانه از همیشه خراب است تا هنوز

این سرنوشت بـــــود نوشتند پـای من؟

سیگار را دوباره سروتــــه ،دوباره...اَه

تلخش رسید تا طعم ِ چشمهای من

از کوچه های کاشان تا پشت باغ فین

یک مرد دفن شد کــم کــم انتهای من

/ سعید
دیدگاه ها (۸)

می روم تا درو کنم خود را از زنانی که خیس پاییزند از زنانی ...

چون ما و شما مقارب یکدگریمبه زان بود که پرده‌ی هم ندریمای خو...

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن لب وا کن و با واژه بزن جادو کن ...

لبخند مرا بس بود آغوش لهم می کرد آن بوسه مرا میکشت لب منهدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط