نمیدانم چرا چشمهایم میسوزد... مادر که مدام غر میزند و میگ

نمیدانم چرا چشمهایم میسوزد... مادر که مدام غر میزند و میگوید :" از خیره ماندن به پنجره است"ولی او چه میداند عزیزی مرا پشت پنجره جا گذاشته است...
دیدگاه ها (۵)

عاشقانه های شبنم

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۰: گفتگوی آخر شبخونه سوآ کم‌کم داشت ساکت ...

پارت شش

من از ڪجا بايد مى‌دانستم چقدر بايد بڪَذرد تا باور ڪنمڪَاهى ي...

عاشقانه های شبنم

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊⁹مرگ عادلانه‌ترین چیز تو این دنیاست.هیچ‌کس تا ح...

معامله p9جونگ‌کوک بعد از رفتن تهیونگ، مستقیم به حمام رفت.شیر...

آتیشی که از بارون شروع شد part 49ویوی جونگکوکضبط صوت رو بررس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط